۱۳۸۸ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

خوشی!



آره خوب! خوشی زده زیر دلم. وقتی طی یک ماه 14 تا فیلم می‌بینم. وقتی اندازه‌ی تمام مورچه‌ها دوست دارم. وقتی آب و دانم، رخت و لباسم بجاست. وقتی این همه زمینه‌ی کاری توپ ریخته جلو پام. وقتی می‌توانم خبرنگار بشوم ولی نمی‌شوم. وقتی از صبح تا شب 6-7 بار می‌گویند تو مجله بمان، وقتی حالم از نوشتن و هدفمند نوشتن بهم می‌خورد. وقتی یک مادر غرغرو از صبح تا شب هزار و یک خطا و اشکال از من در می‌آورد. وقتی همیشه به این فکر می‌کنم که حق دارد. این چه طرز زندگی ست؟ ولگردی؟ وقتی زنگ می‌زنند و می‌گویند:«می‌آی مشهد؟» و من از ترس سخنرانی‌های مادر، اصلا مطرحش نمی‌کنم. وقتی خسته‌ام و خستگی‌ام رفع نمی‌شود. وقتی من، من‌ام. ولی هیچ کس نمی‌فهمدم! وقتی شور همه چیز درآمده و دیگران بس نمی‌کنند. وقتی لج می‌کنم و دلم می‌خواهد دم همه را بچینم. وقتی بلدم چه‌طور دیگران را خاکستر کنم! وقتی یک فامیل بزرگ از صبح تا شب به پر و پای هم می‌پیچند و بهم الکی فحش می دهند و آخرش هم دوباره برمی‌گردند پیش هم. وقتی آن کفش‌ها پای مرا به تاول می‌اندازند. وقتی نمی‌توانم توی چشم غریبه‌ها نگاه کنم. وقتی طول می‌کشد تا نگاهم آشنا شود و مردم در چشم من بنشینند. وقتی کتاب می‌خوانم و اسم مشروب‌ها را یاد می‌گیرم وقتی یارو؟ کی؟ کجا؟ دلم پول نمی‌خواهد، سکوت می‌خواهد. یخبندان شده مخم شاید. کتاب می‌خوانم ساده‌ترین جملات را نمی‌فهمم. الان حتی دوست ندارم کتاب بنویسم. مهم‌ترین آرزو‌ام کم‌رنگ شده. چیزی از زندگی نمی‌فهمم و انگار خوابیده‌ام در مسیر یک رود! رودی که معلوم نیست کجا می‌رود!

هیچ نظری موجود نیست: