۱۳۸۸ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه

اینم!



تازگی‌ها به بالا زیاد نگاه می‌کنم. به سقف، به آسمان، به ابر، به ستاره، به باران! نمی‌دانم انگار منتظرم در آسمان باز شود و یکی که نمی‌دانم چیست و کیست، بیوفتد رو سرم. اصلا تمایلات عرفانی ندارم که! تماما جسمی و روحی ست.

شده‌ایم هم اتاقی مشاور مدیرعامل سابا(ساختمان مدیریت انرژی وزارت نیرو) جایمان بد نیست. حداقلش این است که آن‌جا از صبح تا شب و شب تا صبح پسرهای جوان دوره‌مان نمی‌کنند چرت بگویند و صد مدل حرف پشت سرمان در‌بیاورند. فعلا 500 پرسش‌نامه را از 3050 پرسش‌نامه خوانده‌ایم. سخت است. گاه حس می‌کنم دیوانه می‌شوم و گیج. ولی چاره‌ای نیست. این هم یک نوع کار است که خیلی بهتر از دفتر مجله‌ای ست که همه با خودشان، مذهب و ظواهرشان درگیرند. حداقل کاری به ظواهر آدم ندارند. فعلا هم مهربان اند. متن قرارداد نتظیم می‌کنند برای‌مان دم به دم چای دارچین و شیرینی می‌آورند. از همه مهم‌تر پژوهشگاه مثل بهشت می‌ماند از خیلی از پارک‌ها قشنگ‌تر است. با دو تا از بچه‌های دانشکده کار می‌کنم. دستشان را گرفتم و با خودم بردمشان! گرچه تنها هم می‌شد تمامش کرد. ولی خوب دیگر این روزها مرام خونم عود کرده! ولی دنیای من برایشان نامفهوم است. نه فیلم نه کتاب نه مجله نه روزنامه، نه ارتباط اجتماعی! نه هیچی! ربات اند. ربات‌هایی که سر در کتاب برده‌اند و بیرون هم نمی‌آیند. و در 25-26 سالگی حتی از تفریح‌های سالم هم می‌ترسند. دنیای‌شان از من دور است خیلی خیلی زیاد. حرف من را نمی‌فهمند مرا علاف می‌نامند. آدم‌های خطی بدبخت هیچ هیجانی توی زندگی ندارند. با فکر‌های بسته و توقع‌های کم!

نگاه می‌کنم به آسمان، می‌گوید:«اگه حرفی داری که زدنش آرومت می‌کنه، من می‌شنوم» نمی‌دانم شاید این‌ را نمی‌گوید، ولی من این را می‌شنوم. بغضم می‌گیرد. و سردی صندلی ایستگاه اتوبوس را بیشتر از قبل احساس می‌کنم. چه حرفی؟ چه کنم دیگر؟ زندگی ست و نداشته‌ها! باید کنار آمد و نرم شد دیگر! حتی اگر این نرم شدن به بهای پیاده‌روی از میدان انقلاب تا بهارستان باشد.

ول‌گرد شده‌ام. خودم هم قبول دارم. تا وقت کار است کار! بقیه را فقط دوست دارم ول بگردم. بدجور خوشم آمده از خیابان انقلاب! از پیاده رفتن از میدان فردوسی تا انقلاب!

من نظر تو را نمی‌خواهم. اصلا نمی‌خواهم وجود داشته باشم برایت. چرا نمی‌فهمی؟ که چه؟ تمام شده‌ای برای من! حتی از لحاظ کاری و اجتماعی! ریخت نحس‌ات را گم کن!

قیصر امین‌پور! واقعا چرا قیصر امین‌پور را همه دوست داشتند؟ چرا شعر این همه شاعری که برایش شعر خواندند به درد سطل زباله می‌خورد؟ آره! قیصر همه فهم بود. همین!

نامجو! ای خاطره‌ات پونز، نک تیز ته کفشم! نامجو! نامجو! نامجو!

همشهری داستان و مطلب ادیت شده‌ی من که مکتوب یادداشت شفاهی بلقیس سلیمانی بود. و هیچ نامی از من نبود!

با آمدن آمار و کار آماری کلا از کار فرهنگی دست کشیده‌ام.

اعمال کردن ادیت‌های یک مطلب ده صفحه‌ای که متن خودم است روی دستم مانده!

اه اه! چرا هیچ محبتی نمی‌چسبد به دلم؟ هیچی هیچی!

خوب چه کنم. چرا من جالبم برای دهه هفتادی‌ها؟ برای بچه دبیرستانی‌ها! مخصوصا دخترهاشان؟ مگر من کی‌ام؟ یک تنهای بی‌کس! که انواع و اقسام آدم بلدند درباره‌اش نظر بدهند. اه اه!

هیچ نظری موجود نیست: