ما بهش میگیم:بهاره شیته! شیت و خل و دیوانه! بهار رو میگم! یهو عین شصتتیر میگیره و یهو ول میکنه! به قولی گوگوش، یه جا خورشید میسوزه یه جا داره میتابه! والا! فکر کنم عینک آفتابی لازمه تو این هوا! این نور کوچولوهای مضر و آزاردهنده از لابلای ابرها رد میشن و کور میکنن آدم رو!
امروز اینجا بارون بود، شهرکغرب نبود. رفته بودم ساختمان وزارت نیرو! کچلم کرده داییجان! زرنگ هم نیستم بدبختی! معرفیم کرده برای پروژه! همین جوری که نگاه کردم دیدم حداقل کار سه ماه تمام کاره، کارش زیاد سخت نیست ها! ولی زیاد و کمرشکنه! 3000 تا نمونه، پرسشنامهها رو جمع کردن، میخوان همهش رو بدن دست من، فکر کن؟ من دیگه هر گلی زدم به سر خودشون و خودم زدم! فکر کن؟ آزمونهای آماری! آنالیزواریانس و... من هیچی یادم نیست! ولی به روی مبارک که نیاوردم. باید برم بروبچ رو پیدا کنم. جمع کنم. باور کن اگه کار دست یکی از این استادها بود کمتر از 30 ملیون قبول نمیکرد. ولی به ما که پول زیادی هم نمیدن! خوب جوونیم. شد ماجرای همون کتابه! عجب! دایی میگه نترس از حجم کار، ترسم داره والا! بعد یه سال و نیم ولگردی در امور فرهنگی و خرحمالی برای نوشتن و خوب نوشتن. حالا برگردم به آمار؟ حالش نیست. هیشکی نمیفهمه! باید برم پیاش یه تجربهاست. که بعدها شاید به درد بخوره! شاید کمک کنه منم یه کم پدر سوخته شم.
از اون پژوهشگاه نیرو عین خر سرم رو انداختم پایین که بیام میدون صنعت. اونم با کفش پاشنهدار! اونم من! منو چه به کفش پاشنه دار! تقصیر بانه است. آدم رو وسوسه میکنه! کفشی که اینجا 20 -30 تومنه اونجا 8 تومن. حالا خوبه زیادم پاشنه نداشت. ولی تاول تاول تاول! جلوی میلادنور آقاهه وایساده بود سی دی رقص میفروخت! ترکی، لزگی، تانگو، همراه با حرکات ایروبیک! یه دختر هم سن و سال من کنار خیابون عطر لیبل دار میفروخت! کور شم اگه دروغ بگم! مردم یه مدل دیگهان. هر وقت میرم بالای شهر، انگار خونم سنگین میشه، انگار جونم به تنگ مییاد. حالم بده، میپرم تو اتوبوسهایی که به سمت پایین میرن! مییام انقلاب، اینجا مردمش زندهترند. مجله اوضاعش خوب نیست. اصرار پشت اصرار که بمون! بمونم چیکار کنم؟ عمر بسوزونم. ولشون کنی برای وقت آدم تصمیمم میگیرن! هی غر میزنن. دلیل نداره اگه خودشون میخوان ایثار کنن منم ایثار کنم. من فرصت برای سوزوندن ندارم. باید خیلی چیزا رو تجربه کنم. خودم رو حبس کنم تو یه ساختمون خلوت دو طبقه که چی بشه؟ پولشم که قدر نخوده! والا! گیر سه پیچ دادن که چرا؟ چرا نمیخوای بمونی؟ میگم خودت چرا نمیخوای بمونی؟ تویی که تا 11 شب میموندی؟ تویی که از صبح تا شب! استغفرا...! به من چه؟ ولی به اونا چه؟ بدم مییاد برای وقتام برنامه میریزن! من تهی شدم. بیشتر از این کار اجرایی نمیتونم بکنم. نمیخوامم بنویسم. به جز همین چرندیات، نمیخوام جدی بنویسم. میخواستم بنویسم همون 2-3 صفحهی خودم رو پر میکردم اینقدر منت این و اون رو نمیکشیدم. والا! میخواستم بنویسم میرفتم پیش اون فامیل مامان اینا تو روزنامهی ایران! یا چه میدونم خبر، همشهری داستان و... اصلا یه بار که میرم دم دکه حالم از هر چی روزنامه و مجله است بهم میخوره! میدونم پشت سرش چه قدر حرص و جوش و آببندی و چرند نویسی و کثافتکاری هست. تازه دوبار هم به یکی زنگ میزنی فکر میکنه عاشقش شدی! والا! چای نخورده فامیل شدن و فعل مفرد بهکار بردن هم حدی داره!
خلاصه چندتا توپ و تشر هم کارساز بود. دستوراتم انجام ندادم ول کردم اومدم. مخصوصا چندتا هم گند بالا آوردم. یارو ویراستاره هم مطلب علمی رو ادیت نکرده بود. همون جوری پس فرستاده بود. نشستم یه کم درستش کردمو گذاشتم اومدم. به من چه؟
چرا تو کارهایی که بهم مربوط نیست دخالت کنم؟
کم کم دارم یه چیزایی میفهمم. من به شناسنامه و عمر و سن و سال معتقدم. مخصوصا درمورد پسرها که هی دوست دارن بزرگ باشن و نیستن!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر