۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه

عجبا



-چرا تو این همه بدی؟ واقعا چرا؟ این همه خودخواه این همه لوس این همه دروغ‌گو این همه فرافکن! واقعا چرا؟ گذشته‌ام ازت. همان موقع گذشتم ازت. پایم را گذاشتم روی‌ت و گذشتم ازت. مطمئنم که چیزهای زیادی ازم یاد گرفتی گرچه به هوش ات شک دارم و داشتم. ول کنم. رفته‌ای خیلی وقت است رفته‌ای. 6-7 ماه، همان قدر هم که بودی من می‌خواستم حالیت کنم که جانماز آب کشیدن و توهم تقدس، با این گه کاری‌هایی که می‌کنی تضاد دارد. که آن وقت هم داشتی می‌گفتی که من متوهمم و حتما عاشق روی‌ ماه تو! امروز یکی از درگیری هایت را دیدم. راستش نمی‌دانم تا آخر عمر چند نفر را با این ادا اطوارها درگیر می‌کنی و تا کی قرار است مردم را درگیر کنی و بعد اتهام توهم به آن‌ها بزنی و خودشیفتگی‌ات گل کند. تا کی می‌خواهی هر حرکت آدم‌های عادی را فاجعه‌ای بدانی ناموسی، و هر حرکت خودت را آخر درستی ارزیابی کنی. در هر صورت من که گذشتم، او هم با تمام دل‌تنگی‌هایش گذشت. تو ماندی و حوضت و بقیه‌ی آدم‌هایی که بلدی چه‌ کارشان کنی. ولی دلم خنک از آن است که بارها گفته‌ام بهت که لوسی! و من نمی‌دانم چه فرقی بین تو مذهبی شدید و آن دخترکی است که برای مردها لوندی می‌کند. شاید پای حساب که برسد تو شرمنده باشی! کسی چه می‌داند؟

- دیشب تا صبح خواب نداشتم که، امروز تا ظهر خواب و بیداری کشیدم. ظهرش امام‌زاده بودیم با مادر افتخاری که 5 سالی ازم بزرگ‌تر است. میدان قزوین نرفته بودم تا به‌ حال! رفتم و رفتیم امام‌زاده معصوم. خسته نمی‌شوم از حرف و حرف! حرف از خود و خود. نه کسی دیگر! امام‌زاده که جای غیبت نیست جای عبرت هم. شکلات‌ها می‌رسید. یکی دوتا سه‌تا...ده‌تا! بعد هم بیسکویت، لقمه، حلوا، شیرینی، میوه و... و آخرش هم شوهر. دختر دوید دنبالم. عجب! خانوم شما قصد ازدواج دارید؟ ها؟ من؟ چی؟ من با چادر یا بی‌چادر؟ گفت چند سالتان است؟ گفتم 4-23 ! گفت داداش منم 31 سالش است. عجب! گفتم نه زیاده! و رفتم. 4-5 هفته‌ی دیگر برویم امام‌زاده‌ها شک نکن دو سه تا کور و کچل پیدا می‌کنیم. حیف حال مردم‌آزاری ندارم. حیف! ولی باور کن این ازدواج‌ها خیلی باحال است. چه قدر عاقلانه است. این عشق گه می‌گیرد به همه چی! وابستگی که بدتر! ترسو شده‌ام تازگی‌ها. از ترس دلم می‌خواهد با هیچ مردی حرف نزنم مبادا ...!

فکر کن! جالب است. اول سن را چک می‌کنند. بعد تحصیلات را بعد سطح خانواده را! بعدش می‌آیند خواستگاری، یک سینی چای می‌بری جلوشان، داماد سرخ و سفید می‌شود. دستش می‌لرزد. پایش می‌سوزد. بعدش یک ربعی با هم حرف می‌زنیم، نازی بچه! شما رنگ مورد علاقه‌تون چیه؟ غذا چی دوست‌ دارید براتون بپزم؟ اگه عصبانی بشی منو با چی می‌زنی؟ موی کوتاه دوست داری یا بلند؟ چشم لنزی یا طبیعی؟ دماغ چی؟ سربالا یا نک دار؟ چی برام می‌خری؟ کجا می‌بریم؟

چه باحال است ها! وای! یادم بماند 5 شنبه‌ها بعد از کوه بروم امام‌زاده. البته امام‌زاده‌های پایین شهر از این خبرها ست. صالح این طور نیست. باور کن اگر بدبینی‌ام نسبت به پسرها این‌قدر زیاد نبود. شاید تن به یکی از این ازدواج‌ها می‌سپردم.

- فکر نکنم بتوانم بخششمت. نه برای آن مسخره‌بازی‌های کودکانه‌ی ناشی از عدم بلوغ! نه برای اذیت‌هایی که نگذاشتم بشوم. برای دروغ‌ها و جانمازهایی که برایم آب می‌کشیدی! حیف حوصله‌ی چزاندت را ندارم. گرچه همه‌ی کارهای من برایت جنایت است. عجب صبور است خدایی که تو نمایندگی‌اش را تقلبی برای خودت زدی! اه اه اه!

هیچ نظری موجود نیست: