هر روز بیشتر از دیروز میفهمم که من حق زندگی عادی را ندارم! نه خیر، چنان نرم و نازک و مامانی نیستم که با یک مویز گرمیام شود! آدم گندهایم که بحرانهایی را پشت سر گذاشته و الان فکر میکند به خاطر هیچ چیز سخت ترین دورهی زندگی اش را میگذراند و این دوره ی هی کش میآید! و میدانم اگر تمام نشود و من با جنگ تمامش نکنم تا موقع گور و کفن حتی خیلی سال بعدترش ادامه مییابد و تمام اینها باعث میشود که من بیست و سه سال و چند ماهه تصمیم قاطع و جدی بگیرم که هیچ وقت و هیچ وقت، در هر صورتی که بود، و هر چه پیشآمد کسی را به این دنیا دعوت نکنم! میدانم تلخام ولی همه چیز دلیل دارد! هیچ به ذات و این حرفها ربطی ندارد، تلخی مال تلخی کام است! نمیشود نادیدهاش گرفت! نمیشود خندید! حتی نمیشود درستش کرد! فقط یک راه وجود دارد و آن دور شدن از جلوی چشم است! حالا به هر وسیلهای! که وسایلش هم زیاد است! که بهتریناش همان درس است و کتاب! حداقل از کافه و سیگار و .... بهتر است! گرچه هیچ حرجی بر من نبود اگر که هیولا میشدم! فکر کردی هیولاها چهطور هیولا میشوند؟ فکرکردی آدمها چهطور سیگاری میشوند؟ رفیق ناباب بهانه است! مایه اش یک روح متلاشی ست و یک باجهی روزنامه فروشی، و یک فندک، و یک روح متلاشی دیگر که برویم تا آخر گند و کثافت و بی مسئولیتی و توهم! باشد! حتی حرفش هم نمیزنم! حتی فکرش هم نمیکنم! اگر متلاشیام میکنند من که نباید کمکشان کنم! فعلا مجبور به تحملام! خدایا به من صبر بده که از سر لج هم شده، کارهای ابلهانه نکنم! خدایا همه نداشتههایم را تو جبران کن تا برایشان آویزان نشوم به بندههایت! خدایا خودت احیا ام کن، بعد از هر له شدن! و نگذارم چیزی شوم که نیستم!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر