بزرگ میشویم. طوری که میشویم محرم زخمهای عاشقی. و میترسیم از این که؛ مرهممان زهر باشد. بزرگ میشویم ولی دنیای من کودکانه میماند. یعنی نمیتوانم تصور کنم که چه خبر است. که که چه کاره است؟ که چه خوب است و چه بد؟ به قانون خودم عمل میکنم، قانونی که بیشباهت به قانون مغولها نیست؛ سخت، شکننده و خشن. ولی گاهی دو سه نفر سیاس بلدند چهطور از زیر دست و پای قانون بگریزند و ریزند توی دلمان. و ما، بلدیم چهطور بیرونشان کنیم و گوش نکنیم به حرفهای بعدترشان(البته هر که میخواند باور نکند) و بعد قانون را وحشیتر کنیم.
خیلی وقت است حرف میزنیم با بچهها دربارهاش. شاید از سال اول دانشکده، میشود 6 سال پیش. کلی متحجر و سخت بودیم دربارهاش. البته هم کلاسهای من گویا از کرهی مریخ آمدهاند. نه اجتماعی بودند، نه منحنی فقط یک خط را بلد بودند. زندگی عادی! بیعشق، بیرابطهی اجتماعی، بیهیچی! فقط درس برای کار و لاغیر. نه رمان نه داستان نه فیلم نه گردش! هیچ چیز و گاه میماندم که اینها زندهاند. دوران خوبی بود و نبود. من درس نمیخواندم. ولی نمرههایم خوب بود. من این ور آن ور زیاد میگشتم بیشتر با هدیه و بیشتر شهر کتاب و پارک و کوه و... من جز اکیپ بچهها نمیشدم. به یک دلیل و آن دقیقا پسر فوبیا بود. بدم میآمد از بازی عاطفی احساسی و لجنی که همهشان دوست داشتند. پیغام و پسغامهاشان بهپا بود. گاه دعوا هم میشد. گاه برچسب گوشهگیر میزدند رویام ولی من آدمش نبودم. خوشم از شوخیهای مزخرف اختلاط بیش از حد، پسرخاله شدن تند و سریع و ندانم کاری نمیآمد زور که نبود؟ خوشم نمیآمد. ولی زندگیام در جریان بود. پر جنب و جوش و ساکت! برعکس حالا که فکر میکنم به بطالت میگذرد. داشتم میگفتم که دربارهاش حرف میزدیم. دربارهی این که روباهه دمش درازه حیلهگر و حقه بازه تا چشم بهم بذاری میبینی که سر نداری! و در همین موضوع تمام پیشنهادهای دوستی را رد میکردیم. ولی حالا که فکر میکنم میبینم چه بچههای خری داشتیم ما. عرضه نداشتند ما را درگیر کنند. عین بز میآمد میگفتند بیا با هم باشیم ما هم میگفتیم برو گمشو! حتما آنها هم تا حالا یاد گرفتهاند.
عین پشهی پیف پاف خورده، نه حال و حوصلهی کار دارم نه کتاب نه گردش!
نمیدانم چهام هست؟ شاید مال داروهایی ست که میخورم شاید هم فکرم مسموم است. یا چه میدانم دلم کسی را میخواهد که نمیشناسمش! محبتش را، دوست داشتن اش را و حتی بغلش را! و این فکر کنم خیلی طبیعی ست.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر