کلا به تفهای سربالا کاری ندارم. یکی از همانها شکایت از مامان و بابا و سارا به دیگران و دوستان است. چیزی که تهاش چیزی نمیماند جز سوژه برای دلسوزی دیگران! که البته لگدمال شدن غرور و شخصیت و حریم شخصی و... بدون صدا دردناکتر است. دنبال مقصر نمیگردم. گیر سهپیچ به منی که کم کج میروم(تا اینجا که کم کج رفتهام ولی شاید از فردا شروع کردم به انجام بدترین کارها)! خوب چه میتوان کرد؟ به همه چیز آدم کار دارند. حتی به دستشویی رفتن. کجا میری؟ کجا میآی؟ چرا با این حرف میزنی؟ چرا فلان چیز رو میپوشی؟ خاک بر سرت چرا وقتی کار ثابت نداری و خودت رو بایگانی نکردهای تو ادارهای اینقدر میری بیرون؟ تو خجالت نمیکشی این قدر میشینی پای نت؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ من مقصرم برای این که سنگ کلیه دارم. من مقصرم برای این که بعد از دانشگاه خودم را بایگانی نکردهام در ادارهای. من مقصرم برای این که دوست دارم با دوستانم باشم. من مقصرم برای این که آنی نیستم که مامان میخواهد. بچههای دوستانش گلاند برای این که رفتن یک کار پست گیر آوردن تو فلانجا و الکی هی کتاب نمیخرند الکی هی نمیروند مجله، الکی هی با دوستانشان حرف نمیزنند و....گاهی احساس گناه در من هم نفوذ میکند به خودم شک میکنم نکند من خلافکاری، کافری، آشغالی چیزی باشم؟ هر شب هم مامانجان خواب میبینند ما مردیم و صبح با آب و تاب خوشحال تعریف میکنند. دلشان هم میخواهد برای همیشه در حریم امن خانه تشریف داشته باشیم یا این که ادارهای چیزی تشریف ببریم که جایمان مشخص باشد و هر روز 10-20 بار چکمان کنند. تفریح هم بخورد توی سرمان، چه تفریحی؟ همین سالی به دوازده ماه مسافرت کافی ست دیگر! دقیقا همین را میخواهند:من باید کارمند جایی باشم لزوما غیرفرهنگی، و بهتر از همه بانک، بعدش صبح ساعت 6 بیدار شوم بروم سرکار تا 6 شب خسته و کوفته برسم. ماهی 400-500 تومان در بیاورم. 5شنبه و جمعه هم ور دلشان باشم. پولهایم هم خرج نکنم، بگذارم بانک، خانهای ماشینی چیزی بخرم. بعد هم با یک مرد فرمایشی ازدواج کنم. بعد حتما بچهدار شویم. نقش یک مادر خوب را بازی کنم. بچه را ببرم بگذارم مهدکودک، مدرسه، دانشگاه و... جایم را با آنها عوض کنم. ولی آنها همچنان تا زمان مرگم برایم تعیین تکلیف کنند. هی بروم بیایم هی دستور بدند. هی نگرانم باشند هی! هی! هی! این طوری میشوم یک دخترگل مامان! والا! ولی من دقیقا برعکسام. با همه مدل آدمی میگردم. با همه میچرخم، حرف میزنم. چیز مینویسم میخوانم و خیلی چیزهای دیگر که هیچ وقت اسلام را به خطر نمیاندازد. اینقدر از مادرهای بیخیال خوشم میآید. آنهایی که کار به کار بچهها ندارند. یکی از دلایل عقبماندگی جامعهی ایران، مادرهای همیشه نگران است.
۱۳۸۸ فروردین ۱۸, سهشنبه
این مادرها
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر