۱۳۸۸ فروردین ۲۰, پنجشنبه

این روزها

فقط یکی دو نفر هستند که از مصاحبتشان لذت می‌برم. حالا بگذریم که کی و کجا و کی؟ ولی واقعا حال بقیه را ندارم. بقیه یا عاقل‌تر از من‌اند یا دیوانه‌تر. انگار با دیدنشان می‌کوبم توی دیوار! با دوست دانشگاهم قرار گذاشتم. درباره‌ی کار حرف زدیم. دختر 26 ساله ذوق کرده بود. رفته برای خودش فوق‌لیسانس آمار گرفته و کار؟ هیچی! من هم باید ذوق کنم؟ که چی؟ والا نمی‌دانم؟ کار با وزرات نیرو کار کمی نیست! ولی باید ذوق کنم؟ که چی؟ نمی‌دانم دم‌دمی مزاجم یا کنجکاو. الان نه آمار دوست‌دارم نه روزنامه‌نگاری نه کار فرهنگی، دلم کتابخانه، داستان، رمان، کتاب‌های تخصصی می‌خواهد. همه را دیوانه کرده‌ام. خوب من چرا یک خط راست را نمی‌توانم بگیرم و بروم جلو؟ هی این‌ور هی آن ور! یک بنده‌خدایی بود انواع فسق و فجور را دوست داشت امتحان کند. مامان‌جانش می‌گفت:«بچه‌ام بس که باهوش و کنجکاوه، دوست داره بدونه! الهی قربونش برم» پس چرا مادر‌جان ما قربان‌ صدقه‌مان نمی‌روند که هیچ، بدوبیراه هم نثارمان می‌کنند. تازه ما کاری نمی‌کنیم که، هی کار عوض می‌کنیم. طی این چند وقت، کمی ویراستاری کردیم. کمی دبیرسرویسی، کمی کمک دبیرتحریریه‌ای، کمی کارمندی، کمی نویسندگی، کمی روزنامه‌نگاری و خبرنگاری و... و حالا هم که اگر کمی عرضه داشته باشم، مدیرپروژه می‌شوم. ولی دلم برای دانشجویی تنگ شده، برای محکمی پررویی آن زمان. لعنت به رشته‌ای که خوانده‌ام. بس که سخت بود از زندگی وا داشتم.
حالا مگر مردم چه می‌کنند؟ خودشان را حبس می‌کنند در جایی برای کار و حقوق ماهانه، بعد هم شوهر و زندگی عادی؟ چرا من نمی‌توانم دوام بیاورم؟ الان مجله خالی ست. کار نیمه‌وقت است. زمانی نمی‌گیرد، ولی دوام نمی‌آورم. یک‌هو می‌زند به سرم که وسط کار ول کنم بروم. بی‌خیال شوم بزنم به کوه! مخم زیادی کار می‌کند دیگر! امروز با انسیه زدیم به درکه! یک‌ساعت بیشتر نرفتیم بالا! هوا خوب بود. انسیه آرام است. آرام‌تر از من و بقیه! محافظه کار هم هست. به اندازه‌ی من دیوانه نیست. ولی خوب بود. صبح زود، دیدن پیرمردهای شاد که 6 صبح رفته بودند بالا، 8 داشتند برمی‌گشتند و به ما سلام می‌کردند، شیرین بود. په‌ن الاغ‌ها هم که همیشه از جاذبه‌های توریستی ست. و حرف و حرف و حرف! فک نوردی و کوه نوردی! دلم برای بی‌خیالی دانشجویی تنگ است. خیلی زیاد. خیلی خیلی زیاد!

هیچ نظری موجود نیست: