شب بود رسیدم، میل کتاب نداشتم. این سریال حسن فتحی را دیدم. اشکها و لبخندها! هنوز هیچی نشده، دختر دبیرستانیهایی که اتوبوس را میگذارند روی سرشان، لحن گوهر خیراندیش را گرفتهاند. چهقدر تن صداشان بالا ست این دهه هفتادیها! نمیدانم چرا اینقدر بیقرارم شبها. به در و دیوار میکوبم. آرامش ندارم. نشستم به حرف زدن با قدیمیترین دوستی که دارم. دوستی 5 ساله! میبینی؟ اینقدر رفقا بیمراماند که دوستی 5 ساله میشود قدیمیترین! فیسبوک هم امکان چت دارد و دارد و این چت است که کرم دارد. پروندهی باز نشده بایگانی شدهای را بیرون کشیدیم و همه چیزش را برایم گفت. راست و دروغش با خودش، خوب نیست آدمها فکر کنند دیگران دروغ میگویند. بازی دوست نداشتهام. مخصوصا با دم شیر که مسائل زنان و مردان و ارتباطشان است. اشتباه زیاد کردهام. گند زدهام اساسی! ولی تا اینجا یک عقل نیمسوز داشتهام که جلوی نفسام را گرفته. همه میل دارند به همهچی و اگر نباشد این میل یعنی آدم ناقص است. آدمها زیاد فکر میکنند، زیاد میلشان را ول میکنند. زیاد شهوت دارند. زن و مردش هم فرقی ندارد. شاید نوعش فرق داشته باشد ولی خودش همیشه هست. مخصوصا در دههی سوم زندگی! تازگیها هر چه حرف میزنم شبیه معلمهای دینی میشود. یا چه میدانم بچه مثبتهایی که سرشان از یکجای بد خر هم درنیامده، والا! خوب چه میتوان کرد. من منام. خیلی خنگ، یک عالم ابله، بیحوصله و بیجرئت. لذتم را سپردهام دست باد که گاهی پسش میآورد ولی چه سود که راه صحیح به اوج رسیدنش مهیا نیست. که اگر هم باشد باید بااحتیاط بروم دیوانه بازی نکردهام تا بهحال! بگذرم. گفتنش چه سودی دارد؟ گفتگوی 5 ساعتهی ما، چیزهایی دربر داشت که 5 سال بود از گفتنش فرار میکردیم. دخالت نمیکردیم در زندگی شخصی هم ولی اینبار اعتراف کردیم. اعتراف! و چه قدر من یکی فرق کرده بودم با دو سال پیش! و چه قدر فرود آمده بودم در واقعیت زندگی و بزرگتر شده بودم. گرچه هنوز هم هیچ نمیدانم. هنوز هم یک خنگ عظمیام که ساکت است ولی زیاد حرف میزند. زیاد اهل معاشرت و صمیمی شدن نیست! سعی میکند به خودش مسلط باشد و نفسش را بشناسد و کنترل کند.
۱۳۸۸ فروردین ۲۵, سهشنبه
گفتمان های من
خستهام یک خستگی موکد که کم و زیاد میشود. دیروز روز پر کاری بود. پر از کارهای شاید پوچ و شاید هدفمند. مرتیکهی وزرات نیرویی انگار خیار سر جالیز قیمت میگذارد. من هم که بی تجربه، سه ساعت تمام داشتم فک میزدم. آخرش هم گفت برای لیسانس سقفمان 400 هزار تومان ماهانهاست. 3 نفر بشوید، با تک تک تان یک قرار داد سه ماهه میبندیم. میشود هر کدام 1 ملیون و 200! من هم که کشک! والا! خرحمالیهایش پای من، کیف و کارش برای آنها. این قدر فک زدم و فک زد که حالم داشت بهم میخورد. البته خوبیاش ناهاری بود که در یک سالن پر از مرد خوردم. من فقط زن بودم. فکر کن! سلف سرویسی بود. ظرف برمیداشتی و میرفتی جلو. من مرغ سوخاری و پورهی سیبزمینی و دلستر خوردم و... خوب بود. کوفتشان شود. همه یک روزنامه باز کردند جلوشان و ماهی یک ملیون درآمد دارند. بعد هم انسیه خانم نانی گذاشت در دامنمان که نفهمیدم چرا قبول کردم؟ گفت برو با مرده شور مصاحبه کن و من احمق گفتم باشه! و ده بیست دقیقهای با خانومی از مجلهی جامعه فک زدیم. بعد هم 3 ساعت تا دانشکدهی زینب اینها راه بود. چه قدر بچههای ارتباطات با ما فرق دارند. کلاس نظریههای جامعهشناسیشان میروم. یکیشان برگشته بود داشت گریه میکرد، باور کن گریه میکرد، که چه؟ که توی مترو لهام میکنند. خوب له کنند. خوب است که، تمرین فشار قبر است. والا! ما آدم نبودیم 4 سال تمام متروی شهید بهشتی پاتوقمان بود؟ بعد با زینب و دوستش رفتیم تا سیدخندان و آنجا پیتزا خوردیم و ساندویج. عاشق زینبم. کلی انرژی دارد. کلاس عربی و زبان میرود. دانشجوست. و توی هزار و یک مجله قدم میزند. تازه ترسیده افسرده شود وقت مشاوره گرفته برود حرف بزند. الهی! یک 67 ای خوب و خوب! دیروز دلم می خواست هر چه در خیابان است، ببلعم. اشتهای سیرناپذیری داشتم که به محض رسیدنم به خانه تمام شد.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر