۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه

بی مسئولیتی

الان در این وضعیت دقیقا دلم بی‌مسئولیتی مي‌خواهد. بی‌خیالی محض! هیچ غلطی نکنم. هی راه بروم بستنی بخرم بخورم بخرم بخورم. البته دلم کارهایی نمی‌خواهد که بعدها شر شود. بلدم چه وقت وقت لیز خوردن است. وقت لیز خوردن! می‌دانم تا کجا با هر کسی می‌شود پیش رفت. زهرمار گرفته‌ام. فرانی و زویی را چند هفته‌ای دستم مانده! دلم بی‌خیالی می‌خواهد. دلم دانشکده می‌خواهد امروز زنگ زدم به یکی از بچه‌ها که فوقش تابستان تمام می‌شود، پیشنهاد کار دادم. ذوق داشت. پروژه را انجام دهیم! ای خدا! خوشی زیر دل زدگی تا کی؟ دیر رسیدم به سرکلاسشان. من نمی‌دانم این استادها چه علاقه‌ای به ازدواج دارند. آن موقع‌ها که دانشجو بودیم هی زرت و زرت سرکلاس بحث ازدواج را وسط می‌کشیدن. حالا من نشسته بودم سرکلاسی که اسم استادش را بلد نبودم اسم درسش را هم. فقط می‌دانستم یارو دکترای جامعه‌شناسی دارد. یارو داشت در مورد ازدواج حرف می‌زد. تو تلویزیون هم 6-7 بار دیدمش! خیلی خوشحال بود. می‌گفت برای دخترم که خواستگار آمده، با خانواده‌اش رفتیم مسافرت. همه‌ی اخلاقیاتش را شناختیم. بعد یک سال که گذشته، خواستند عقد کنند. جناب دکتر، دخترش و داماد را کشیده کنار گفته:« مجبور نیستید عقد کنید،اگر منصرف شدید اشکال نداره!ولی اگر عقد کردید پاش وایسید!»
خیلی باحال بود! بعدش هم گفت همه‌ی شما جای دخترهای من! عجب! چه بابای خوبی! چه‌قدر خوشحال! بعد هم گفت:«پخمه نشون بدید خودتون رو. مردا از زنای پخمه خوششون می‌یاد. به جک‌های بی‌مزشون بخندید! ولی حواستون جمع باشه! زرنگ باشید!»
دیگر این طور! حرف‌زدن درباره‌اش خوشمزه‌ است. و عمل کردن به‌ش کار حضرت فیل!
خلاصه فعلا بی‌مسئولیتی را عشق است و بس! عشق و علاقه و رابطه و... حال و احوال می‌خواهد که بی‌خیالی ازش بهتر است.

هیچ نظری موجود نیست: