۱۳۸۸ فروردین ۷, جمعه
مسافرم انگار!
هیچ احساس خوبی ندارم! می خواهیم برویم سفر من که تصمیم نگرفته ام به من باشد همین خانه را به همه جا ترجیح می دهم هیچ حوصله هم ندارم مرا می خواهند ببرند بانه! از راه زنجان و چه می دانم چه جهنم درهای! والا! قدیم ترها خوشم میآمد ولی حالا نه! احساس می کنم خستگی تمام تاریخ زنده بودنم روی دوشم است! بغض گرفتگی دل و دل نگرانی برای سفر! من نمیدانم این دل ما چه قدر است که هم دلتنگ است هم دلگرفته هم دلنگران هم دلخون و... والا! خلاصه این که اگر مرا بردند انداختند ته دره! بعد ازصد سال که یکی این را خواند بداند که من ناراضی از این دنیا رفتم! اصلا من با این دل کجا بروم؟ ول کنید بابا! گیر سه پیچ داده اند!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر