دلم گریه خواست. نم نم نه زاری! دلم خواست الان آنجا نبودم. دلم خواست جایی دیگر بودم. هر سال، سال همانجا تحویل میشود؛ روی مبل فرفوژهی زرد توی حال!
مامان حتما چادر نماز سرش است و مشغول نماز بابا هم آن طرف صدای نمازش میآید! تلویزیون هم روشناست. حالا من این وسط گریه کنم که چه شود؟ برای چه؟ برای عمر رفته؟ راستش سالهای کبیسه دروغگو اند. تاریخ میگوید اسفند است. همه میگویند عید شده! ول کنم! چه بنویسم؟
دلم گریه خواست. نم نم! از آنها که از سر دلتنگی ست. دلم آدمها را خواست. ولی نه خالی! بلکه در محلی و مشغول توضیح مسئلهای! مثلا سر کلاسی موقع درس دادن! یا چه میدانم چه؟ دلم برای همه خوشمزگیهای 87 که تکرار نمیشود تنگ شد. برای خودم برای کودنی و باهوشیام! اه! چه نیازی به توضیح است وقتی عرضه ندارم توضیح دهم؟
دلم خواست سال جدید ناامیدی ام کور شود. هدفمند بخوانم و بنویسم. چه میدانم. ترسم بریزد. حسرتم از بین برود و حسودی هم برود! و هزار چیز دیگر!
مسافرت؟ شاید! کجا؟ شاید بازهم کرمانشاه، شاید بانه! شاید یک جایی که نمیدانم کجاست. خستهام! دلم یک عالم دوستی و آدم میخواهد و گرما گرما گرما گرما گرما!
مامان حتما چادر نماز سرش است و مشغول نماز بابا هم آن طرف صدای نمازش میآید! تلویزیون هم روشناست. حالا من این وسط گریه کنم که چه شود؟ برای چه؟ برای عمر رفته؟ راستش سالهای کبیسه دروغگو اند. تاریخ میگوید اسفند است. همه میگویند عید شده! ول کنم! چه بنویسم؟
دلم گریه خواست. نم نم! از آنها که از سر دلتنگی ست. دلم آدمها را خواست. ولی نه خالی! بلکه در محلی و مشغول توضیح مسئلهای! مثلا سر کلاسی موقع درس دادن! یا چه میدانم چه؟ دلم برای همه خوشمزگیهای 87 که تکرار نمیشود تنگ شد. برای خودم برای کودنی و باهوشیام! اه! چه نیازی به توضیح است وقتی عرضه ندارم توضیح دهم؟
دلم خواست سال جدید ناامیدی ام کور شود. هدفمند بخوانم و بنویسم. چه میدانم. ترسم بریزد. حسرتم از بین برود و حسودی هم برود! و هزار چیز دیگر!
مسافرت؟ شاید! کجا؟ شاید بازهم کرمانشاه، شاید بانه! شاید یک جایی که نمیدانم کجاست. خستهام! دلم یک عالم دوستی و آدم میخواهد و گرما گرما گرما گرما گرما!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر