۱۳۸۸ فروردین ۴, سه‌شنبه

خواب بهاری

خوب حال و حوصله‌ی نوشتن نیست. ولی کرمش چرا!چه بنویسم؟ها! این مغز من شاهکار است. تو نمی‌دانی چیست! یک کارخانه‌ی فیلم‌سازی عظیم. چه تخیلی چه دم و دستگاهی! مثلا یک عالم حرف دارم که با کسی بزنم که در دسترس نیست. بعد یکهو شب می‌خوابم یارو می‌آید تو خوابم کلی برایش می‌روم روی‌منبر! فکر کن! شب‌ها شده برایم وقت بحث و حرف! حالا بهترش این که دلتنگ هرکه شوم باز همان شب پا برهنه می‌پرد توی خوابم! آخ حال می‌دهد. تازه این خواب‌ها عواقب ندارد که هیچ کسی نمی‌تواند به آن‌ها استناد کند. فقط خوبی‌اش لذتی ست که من می‌برم ازشان!

هیچ نظری موجود نیست: