۱۳۸۷ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

این روزها

حساب تقویم و تاریخ از دستم در رفته! به زور یادم می‌ماند چه روزی چند شنبه است. مثلا دیروز دوشنبه بود و حالا شب سه‌شنبه‌ی آخر سال است. این را هم از این ترقه‌های لوس فهمیدم که صدایش الان زیر گوشم است. دیروز حمالی همچنان ادامه داشت. کار کم‌پول و دور از تخصص و فکر! فکر کن! 25 تا پاکت آماده کردم برای بروبچ دانش‌آموزی که برای مجله چرند نوشتند و چرندشان را چاپ کردیم. آقای سردبیر هم همچنان با تلفن حرف می‌زد و خودش را لوس‌تر قبل می‌کرد هی هم گیر می‌دهد که حلال کن! حلال کن! فحش زیاد داده‌ام به‌ش ولی خوب کرده‌ام حتما حقش بوده! به‌ش می‌گویم سعی می‌کنم. خانم دبیرتحریریه حرص می‌خورد و زرت و زرت غش می‌کرد. من زن بودم و او! من باید می‌بودم و امداد می‌رساندم و البته کار سردبیر و دبیرتحریریه و ... را یکجا انجام‌ می‌دادم. رفتند آیس‌پک خریدند باج دادند. خوبی‌اش این بود که پول پرونده‌ای که آبان ماه تحویلش دادیم به یک مجله‌ی دیگر هم رسید. این وسط مانده بود حق‌التحریر بچه‌های سرویس خودم که باید می‌رساندم و توی ترافیک رساندمش پارک ساعی!
حالا مانده بود تقسیم حق‌التحریر بچه‌های آن پرونده! مثلا مسئول پرونده من بودم خیر سرم! تازگی‌ها قرارهامان پست رفت کرده، از میدان آرژانتین رسیده‌ایم به انقلاب! دوستم حالش خوب نبود. دو سالی می‌شود سیگار می‌کشد. یک سالی هم از من کوچک‌تر است. من چه قدر جلوی خودم را گرفته‌ام که از دستش نگیرم و پکی نزنم! حالا توی پارک دانشجو می‌کشید. ول کنم. نوشتن اطلاعات مربوط به او چه به درد این جا می‌خورد؟ ولی زینب! زینب حالش خوب است. بچه‌ی خوبی هم هست. اجتماعی، پراعتماد به نفس، بی شیله پیله و پر انرژی! کشف امسالم از کلاس‌های شهرنگار است. یک 67ای خوب خوب! که ارتباطات می‌خواند. مثل خودم کافه گرد و رستوران گرد و تجربه گرا ست. پرجنب و جوش است. رو اش هم از من خیلی زیادتر است. با زینب وسط پارک دانشجو غذا می‌خوریم. با قاشق یکبار مصرف و یکی یک دست چلوکباب! مهمان زینبم. مثل همیشه گربه‌ها ولمان نمی‌کنند. بعدش هم راه می‌افتیم سمت انقلاب! یکی اس ام‌اس می‌زند فلان سی دی را رایت کردم. چه‌طور برسانم دستت؟ زنگ می‌زنم. یافت‌آباد است و من چاراه‌ولیعصر! تو دلم می‌گویم:«بخورد توی سرت»! راه می‌افتیم! یکی دیگر زنگ می‌زند! اصفهان است. سفال سفارش داده گالری صبا! و من بروم برایش بگیرم. انگار خرم، قول یک تکه‌اش هم به من می‌دهد. بازهم می‌گویم:«بخورد توی سرت»! می‌رویم می‌گیریم. پدرصاحبمان را در می‌آورند هزار دنگ و فنگ دارد. یک عالمه چیزهای ریز! کاسه‌های کوچک رنگی رنگی! چه قدر قشنگ! بازهم با خودم می‌گویم:«این چیزا به کجای تو می‌آد؟ تو از کجا این سلیقه‌ها رو داشتی؟»با زینب می‌رویم کافه دنج! یک بستنی مخلوط و یک میلک شیک! تنهایی‌ایم توی کافه! و در حد انفجار خورده‌ایم. بعد کانون زبان نمره‌های عربی زینب را زده! 92 شده! فکر کن! کلاس عربی می‌رود! راستی چرا من در انواع زبان‌ها خنگم؟ زور که نیست! خوب خوشم نمی‌آید! نه از عربی نه از انگلیسی و نه از هیچ چرت دیگر! بعد باد می‌زند. باد بهار! دنبال هدیه‌ای می‌گردیم برای یک رفیق دور! یکی که یک‌بار دیده‌امش! ولی نیست. هدیه دادن را دوست دارم. خیلی زیاد! ولی چیزی که خوشم بیاید نیست. صاحب سفال‌ها فردا می‌اید تهران! همه از دست من شاکی‌اند دم عیدی یک روز هم عین آدم زندگی نکردم. همه‌اش این ور و آن‌ور! داد هم زده‌ام که من خرید نمی‌آیم. کار فردا هم درآمد! باید پست‌چیس امانات مردم باشم! می‌رسم خانه! دایی‌جان زنگ می‌زند! پیشنهاد یک پروژه‌ی آماری می‌دهد. مرا چه به آمار؟ قبول می‌کنم. بعد از عید باید بنشینم پروژه انجام بدهم بعد از دو سال ولگردی در امور فرهنگی! خستگی گیر کرده در تک تک سلول‌های بدنم.

هیچ نظری موجود نیست: