قدمها را اندازهی یک مورچه برمیدارم. یواش یواش یواش! پلیرم را برای خالی نبودن عریضه چپاندهام توی گوشم و احسان خواجهامیری آلبوم جدیدش را به ترتیب و ترک ترک میخواند توی گوشم. و من ماندهام که چرت و پرت یعنی این؟
دارم کم کم امیدوارم میشوم به خودم. به صبر و تحملام. به چه؟ به این که فیلمهایی هم هستند که باعث شوند من فکر کنم بالاخره چند فیلم هم خوشایند من اند. «زادبوم» را دیدهام. مزهی خوبی داشت. حداقلش این سئوال «این چه بود؟» برایم تکرار نشد. هر چه بود پوچ نبود. حرف داشت کمی.
دارم کم کم ناامید میشوم. دلتنگ شدهام. میرسم به کمر کش خیابان قرنی، نشرچشمه! کریمخان! حسهایی دارم من! مثلا قبل این که بخواهم آشنایی را ببینم حساش میآید. مثلا فلان جا هستم و حسی میآید که آشنایی آنجاست و گوش نمیدهم بهش! بعد یکهو آشنایی میآید. یواش یواش میخزم توی چشمه! دلم میخواهد آشنایی باشد و کسی که دلم برایش تنگ شده شاید! نیست. هیچ آشنایی نیست. حس که به زور نمیشود. تولید هم نمیشودش کرد.
احسان ترانههایش را تمام میکند. هوا ابری ست. از آن هواهایی که هر لحظه فکر میکنی اولین قطرهي باران سهم تو میشود. دلتنگم. خبری ندارم ازش! از که؟ از همان که دوستی میگفت شکسته شده خیلی! و من از روی خنده برای مسخرهبازی گفتم از دوری من است. دوست ندارم باشد. دوست ندارم همیشه باشد. دوست دارم فقط حرف بزند و من بشنوم. همین. صدا کافی ست. آن هم صدای اختصاصی! یک گفتگوی دوسویه!
آسمان اولین قطره دریغ میکند. چشمها را میفشرم. بلکه اشکی چیزی بیاید. چیزی نیست. دماغام به کار میافتد و یواش یواش میخزم گوشهی چپ پیادهرو گرفتهام و میخزم. تشتهای سفید ظاهر میشوند. ماهی گلیها. دو دم خال دار، سه دم گلی. چشم میکروسکپی! و...
کی انتظار اینها را داشت؟ پس واقعا عید تو راه است! واقعا؟
عجب!
دارم کم کم امیدوارم میشوم به خودم. به صبر و تحملام. به چه؟ به این که فیلمهایی هم هستند که باعث شوند من فکر کنم بالاخره چند فیلم هم خوشایند من اند. «زادبوم» را دیدهام. مزهی خوبی داشت. حداقلش این سئوال «این چه بود؟» برایم تکرار نشد. هر چه بود پوچ نبود. حرف داشت کمی.
دارم کم کم ناامید میشوم. دلتنگ شدهام. میرسم به کمر کش خیابان قرنی، نشرچشمه! کریمخان! حسهایی دارم من! مثلا قبل این که بخواهم آشنایی را ببینم حساش میآید. مثلا فلان جا هستم و حسی میآید که آشنایی آنجاست و گوش نمیدهم بهش! بعد یکهو آشنایی میآید. یواش یواش میخزم توی چشمه! دلم میخواهد آشنایی باشد و کسی که دلم برایش تنگ شده شاید! نیست. هیچ آشنایی نیست. حس که به زور نمیشود. تولید هم نمیشودش کرد.
احسان ترانههایش را تمام میکند. هوا ابری ست. از آن هواهایی که هر لحظه فکر میکنی اولین قطرهي باران سهم تو میشود. دلتنگم. خبری ندارم ازش! از که؟ از همان که دوستی میگفت شکسته شده خیلی! و من از روی خنده برای مسخرهبازی گفتم از دوری من است. دوست ندارم باشد. دوست ندارم همیشه باشد. دوست دارم فقط حرف بزند و من بشنوم. همین. صدا کافی ست. آن هم صدای اختصاصی! یک گفتگوی دوسویه!
آسمان اولین قطره دریغ میکند. چشمها را میفشرم. بلکه اشکی چیزی بیاید. چیزی نیست. دماغام به کار میافتد و یواش یواش میخزم گوشهی چپ پیادهرو گرفتهام و میخزم. تشتهای سفید ظاهر میشوند. ماهی گلیها. دو دم خال دار، سه دم گلی. چشم میکروسکپی! و...
کی انتظار اینها را داشت؟ پس واقعا عید تو راه است! واقعا؟
عجب!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر