۱۳۸۷ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

لذت دیدن

سال‌ها از روزهای چهارده سالگی‌ام گذشته! دیگر واجد مثل، مثل دختر چهارده‌ ساله می‌ماند نیستم. از همان چهارده سالگی ‌ام هم عاشق هیچ رقم از آدم‌ها نمی‌شدم. عاشق واژه‌ی خوبی نیست. شیفته بهتر است. دوره‌ی ما دوره‌ی عشق فوتبالیست بود. هنوز این‌قدر خواننده و بازیگر سر از لاک و تخم درنیاورده بودند. مردم عاشق این رقم نمی‌شدند. آدم ندیده هم نیستم. افتخاری ندارد دیدن آدم‌های مشهور! فقط کافی ست در یک زمان هر دو در یک‌جا باشید. اصلا اگر کمی روزنامه‌نگاری(به کلمه‌ی کمی توجه شود) کرده باشی! می فهمی که آدم‌های بزرگ‌ هم فقط برای مصاحبه گرفتن خوب‌اند. و وقتی نیاز اطلاعاتی‌ات را ازشان گرفتی دیگر به دردت نمی خورند.حالا بگذریم. داشتم می‌گفتم. من امروز سقوط کردم به لذت دیدن! بعد از سال‌ها بی‌لذتی و بی‌تفاوتی در دیدن آدم‌های مشهور و دوست داشتنی، من امروز افتادم در دایره لذت دیدن یک آدم!که؟ مصطفی مستور! خودم هم چارشاخ مانده بودم. من؟ منی که در مقابل فلانی بهمانی این قدر عادی بودم و این قدر پررو! حالا افتاده ام به دست و پا یخ کردن!زر مفت است اگر بگویم همه‌ی آن‌چه که او قلمی کرده خوانده‌ام. نه! ترجمه‌هایش را نخوانده‌ام و عکس نوشت‌اش را که با نام «پرسه در حوالی زندگی» به چاپ رسید!رفتم حرف زدم باهاش! قبل‌ترها شنیده بودم از این و آن که صدایم می‌لرزد ولی خودم حس نکرده بودم. و حالا حس می‌کردم. من؟ من با این سن و سال؟ گفتم یادداشت بنویس! گفت وقت زیاد دارم ولی اگر بخواهم بنویسم باید برای همه مجلات بنویسم. شماره‌اش را گرفتم که شاید بعدها سر کاری لازم شد. بعدتر با دوستی کلی به خودم خندیدم. مردم عاشق و کشته مرده‌ی گلزار و پورسرخ و این طور بندگان خدا می‌شوند و من شیفته‌ی یک داستان‌نویس!حس جالبی ست خوش آمدن از یک نوشته و یک‌نویسنده!بگذار احساسات ما هم هوایی بخورد!! فوقش زرد می‌شویم که خیالی نیست چون قبل‌ترها هم بودیم.

هیچ نظری موجود نیست: