۱۳۸۸ فروردین ۶, پنجشنبه
دعا
ببین خدا به نظر من هیچ اشکال نداره که یه حالی هم به ما بدی! والا! راست میگم! بیا مرامکشمون کن، یه چندتا آدم بافرهنگ باشعور بااخلاق بساز. جان تو راس میگم! خیلی هم توقعم زیاد نیست به خدا! همین که حرف زشت نزنن 4تا کتاب خونده باشن باحال باشن بشه رفت باهاشون بیرون! خل و چل بازیهای ما رو تحمل کنن برام کافیه! اصلا من چرا توضیح میدم برات؟ ها؟ خودت که میدونی من چه تحفهای ام. چه چیزی میخوام. جان تو جای دوری نمیشه. چندتا از اونایی که گفتم بساز و بریز دور و ور ما! من قول میدم پررو نشم. قول میدم کافر نشم. خدایا مردیم بس که آبمون با هیشکی تو یه جوب نرفت. خدایا شدیم میان مایه. یه طرفمان گندههای خودشیفتهان که دلشون میخواد بزنن تو سر ما. یه طرفمونم بیادبهای نفهم که فقط بلدن حرف خاله زنکی بزنن! خوب ما چی کار کنیم که این وسط افتادیم؟ آی خدا! به دادمون برس زودتر! مردیم از تنهایی و میانمایگی!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر