خوب این روزها هیچ ملالی نیست جز دلتنگی و دلتنگی! برای که؟ برای هیچ کس! برای پارسالم برای پارسال این موقع ام! راستش اصلا یادم نیست چه خبر بوده! ولی این طوری ست همیشه فکر میکنیم گذشته بهتر از حال است. دلم بیش از همه برای خودم تنگ میشود برای حال و هواهایم. برای سرشلوغیهایم. روزهای اول هر سال پر است از بطالت! بازهم تلخ شدم. در این یکهفتهای که بوی نوروز آمد و خودش! 3 تا نصفی کتاب خواندم. اولیاش را دختری صدایم کرد. توی خیابان انقلاب! کتاب فرزند پنجم لیسینگ را گذاشت تو دستم و رفت. همینطوری بیپول و بی هیچی! حتی قیافهاش هم یادم نماند. دومیاش هم همین مزخرفات فیروزه جزایری دوما بود. همین عطر سنبل عطر کاج! که یک چرند به تمام معنا بود. حس کرده بود که خیلی خوش به حالش شده که توی آمریکا بزرگ شده! اصلا خوشم نیامد. بعدشم هم ناتور دشت این سلینجر بدعنق بیتربیت! و حالا داشتن و نداشتن همینگوی دستم است. زیاد جذب نمیکند ولی از بیکتابی که بهتر است. میخواهم یککم از این روزهای تازه که گذشت شروع کنم به خواندن کتابهای تخصصیای که با داستانها معاوضهشان کردم. تخصصی که نه! ولی یک کم جدیتر!
خوب این از حس فرهیختگی و فرهنگی بودن که باید یکجایی خالیاش میکردم تا پز نشود و بخورد توی سر مردم!
ولی بیاستعدادیام در چند چیز مرا میآزارد مثلا بسیار دوست دارم نخ ارتباطم را کسی بگیرد! ماجراهای همان دوستیابی و این خزعبلات! ولی نمیدانم چرا نمیگیرند؟ عدهای هستند که مشتاق ارتباطام با آنها ولی چرا نمیشود؟ پررویی نمیکنم. زیاد هم تحویلشان نمیگیرم. زیاد هم دخترخاله نمیشوم. ولی چرا نمیشود؟
ماجرای دیگر که میآزاردم این زبان انگلیسی کوفتی ست. برعکس ریاضیات و بقیهی چیزها، عین لاکپشت یادش میگیرم و عین باد فراموشش میکنم. آخ این قضیه آزار میدهد! آخ آزار میدهد. در ضمن حالم از یک مشت معلم خوشحال زبان هم بهم میخورد! آدمهای ندید بدید!
باز هم یک چیز دیگر وجود دارد! این که من اگر نویسنده نشوم روزی از عقده خواهم مرد! این کرم داستان نویسی مرا میآزارد! هی میخواهم بکشمش ول نمیکند! کتابخواندن از یک طرف آرامم میکند از طرفی حسودی میکنم. وای چه کرم بیشعوری ست.
از طرفی کرم پیادهروی دیروز عود کرد! ما مردم تهران همه بی کس و کاریایم. چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است. روز اول عید رفتیم طرفهای بازار و کوچه مروی و اینها! همه باز و خوشحال بودند انگار نه انگار خبری شده! پلیسها هم همچنان مردم را جریمه میکردند! همینطوری انگار نه انگار چه خبر است!
دیروز هم من و سارا زدیم بیرون! فکر کن! از خانه رفتیم تجریش! تجریش عین همیشه چندش آور بود. گران و چندشآور! بعدش گفتیم خوب پیاده برویم تا هر جا خسته شدیم. آمدیم و آمدیم و آمدیم. رسیدیم پارک ملت! هیچ وسیلهی نقلیهای سوارمان نکرد. بعدش آمدیم رسیدیم پارک ساعی! شهرکتابش باز بود. و همه ریخته بودند توش! میخواستم کتاب بخرم گفتم بگذارم سر صبر! بعد همین طوری آمدیم تا خانه! تا تقاطع شهید بهشتی و ولیعصر! از دیروز تا حالا هر دو شل شدیم تا سوم فروردینمان توی رختخواب بگذرد! خوب این هم اولین رکورد سال 88! آدمهای الکی خوشی شدیم ما! پیاده میرویم رکورد میزنیم خوشیایم.ولی چه قدر دلم برای همهی آدمهای پارسالم تنگ شده! چه قدر زیاد!
خوب این از حس فرهیختگی و فرهنگی بودن که باید یکجایی خالیاش میکردم تا پز نشود و بخورد توی سر مردم!
ولی بیاستعدادیام در چند چیز مرا میآزارد مثلا بسیار دوست دارم نخ ارتباطم را کسی بگیرد! ماجراهای همان دوستیابی و این خزعبلات! ولی نمیدانم چرا نمیگیرند؟ عدهای هستند که مشتاق ارتباطام با آنها ولی چرا نمیشود؟ پررویی نمیکنم. زیاد هم تحویلشان نمیگیرم. زیاد هم دخترخاله نمیشوم. ولی چرا نمیشود؟
ماجرای دیگر که میآزاردم این زبان انگلیسی کوفتی ست. برعکس ریاضیات و بقیهی چیزها، عین لاکپشت یادش میگیرم و عین باد فراموشش میکنم. آخ این قضیه آزار میدهد! آخ آزار میدهد. در ضمن حالم از یک مشت معلم خوشحال زبان هم بهم میخورد! آدمهای ندید بدید!
باز هم یک چیز دیگر وجود دارد! این که من اگر نویسنده نشوم روزی از عقده خواهم مرد! این کرم داستان نویسی مرا میآزارد! هی میخواهم بکشمش ول نمیکند! کتابخواندن از یک طرف آرامم میکند از طرفی حسودی میکنم. وای چه کرم بیشعوری ست.
از طرفی کرم پیادهروی دیروز عود کرد! ما مردم تهران همه بی کس و کاریایم. چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است. روز اول عید رفتیم طرفهای بازار و کوچه مروی و اینها! همه باز و خوشحال بودند انگار نه انگار خبری شده! پلیسها هم همچنان مردم را جریمه میکردند! همینطوری انگار نه انگار چه خبر است!
دیروز هم من و سارا زدیم بیرون! فکر کن! از خانه رفتیم تجریش! تجریش عین همیشه چندش آور بود. گران و چندشآور! بعدش گفتیم خوب پیاده برویم تا هر جا خسته شدیم. آمدیم و آمدیم و آمدیم. رسیدیم پارک ملت! هیچ وسیلهی نقلیهای سوارمان نکرد. بعدش آمدیم رسیدیم پارک ساعی! شهرکتابش باز بود. و همه ریخته بودند توش! میخواستم کتاب بخرم گفتم بگذارم سر صبر! بعد همین طوری آمدیم تا خانه! تا تقاطع شهید بهشتی و ولیعصر! از دیروز تا حالا هر دو شل شدیم تا سوم فروردینمان توی رختخواب بگذرد! خوب این هم اولین رکورد سال 88! آدمهای الکی خوشی شدیم ما! پیاده میرویم رکورد میزنیم خوشیایم.ولی چه قدر دلم برای همهی آدمهای پارسالم تنگ شده! چه قدر زیاد!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر