۱۳۸۷ بهمن ۲, چهارشنبه

بی سواد

گاهی فکر می کنم بی سوادترین آدم توی دنیای ام و بر این فکر پافشاری می کنم، مثلا امروز رگ غیرتم جنبید و رفتم جلسه ی گفتارهایی از فردوسی، توی شهر کتاب که استادش همان همشهری مان دکتر کزازی بود همان که با ادبیات حرف می زند کجایند آن هایی که می گویند عین حرف زدنتان بنویسید و نحو را از محاوره بگیرید؟ خوب این بنده ی خدا اگر بخواهد نحو اش را از محاوره بگیرید که حساب خوانندگانش با کرام الکاتبین است خلاصه این که قرار بود و است در سه چهار جلسه داستان رستم و اسفندیار را برای حاضرین بگوید، ولی من فکر نکنم طاقت بیاورم سرم به دوران افتاده بود این قدر این بشر پر بود که یک کلمه از فردوسی می گفت و یک ملیون کلمه درباره اش توضیح می داد آن هم با آن طرز حرف زدن، خلاصه این که یک عالم کلمه ریشه یابی کرد و ریشه شان را گفت، دیروز هم نشست دیگری بود در همان جا رفته بودم گزارش و مصاحبه بگیریم برای جایی که تند تند نوشتمش و بنده خدایی سر ویرایشش قاطی کرد.بادکتر حق شناس (دکترای زبان شناسی)حرف زدم، دقیقا به شیوه ی پررو بازی، چون یه کم زبان شناسی شنیده بودم از آن وقت ها، یک مصاحبه هم از دکتر خوانده بودم، خودش هم پایه ی حرف زدن بود، مصاحبه و گزارش نشست بخورد توی سرم، خودم کلی کیف کردم، مخصوصا این که چه قدر ساده و صمیمی و ناز بود و در مقایسه با آدم های یک کم دان، چه قدر متواضع و خودمانی بود و چه قدر دوستش داشتم
حالا با این همه، من حق دارم که احساس بی سوادی کنم!

هیچ نظری موجود نیست: