۱۳۸۷ دی ۲۱, شنبه

عمر حرام می کنم

این قدر بدم می آید از نگاهشان که نگو!برای همین نگاهشان نمی کنم!دوست ندارم جایشان باشم هیچ وقت!آن ها یک مشت نازکش اند!ناز کش این و آن تا مصاحبه بگیرند یادداشت بگیرند گزارش بگیرند।بعد هم احساس می کنند که هستند و چه؟مطلب هایشان را که بخوانی تا آخر که برسی هیچ چیز به دانسته هایت اضافه نشده!این را دوست ندارم، برای همین است که هیچ وقت نخواستم مسئولیت نوشتاری در این مدل کارها داشته باشم، بمانی و بمیری باید فلان صفحه را پر کنی، حالا با هر چه!بدبخت دبیرسرویس ها।این سرویسکی که دارم توی آینده سازان، خوبی اش به این است که با بچه هایی کار می کنم که می شناسمشان و خوش قول اند।خلاصه این که قشر روزنامه نگار خودشیفته گانی اند که کارهایشان برای خودشان مهم و برای دیگران بی ارزش است।حالا من چه کار می کنم این وسط نمی دانم؟می خواهم تجربه کنم، شانزده سال ریاضی و آمار خواندم و سر بردم توی کتاب।حالا می خواهم همه چیز را تجربه کنم।کاری هم ندارم که فلان کار چیپ است و مسخره، اصلا نوشتن هم یکی از همین تجربه ها بود، این یک سال که کمی جدی شده است، چیزهای زیادی را تجربه کردم، حرف های زیادی شنیده ام، مقالک های علمی نوشته ام، گزارش نوشته ام، یادداشت نوشته ام، پرونده در آوردم، این آخری ها هم.... واقعا دوست دارم همه چیز را تجربه کنم، سینمایی نویسی، ادبیات نویسی حتی داستان نویسی و... برای این کار باید توی آدم هایی باشم که از جنس آن ها نیستم।من ساکتم، در حرف ها صرفه جویی می کنم، به وقت لزوم حرف می زنم و لاغیر।می دانم می شود به همه ی شیوه های نوشتنی رسید، می شود।مثلا مطمئنم که یک روز در بیست یا سی سال آینده رمان یا مجموعه ی داستان کوتاه م منتشر می شود و در عرض سه چهار ماه به چاپ سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم می رسد।فکر می کنم وقت دارم، وقت گشتن در میان کارها، فقط باید به حرف و نظر دیگران گوش ندهم، حالم خوب نیست ولی نه برای آینده نگرانم نه افسوس گذشته را می خورم।زنده ام و سردرد گاه گاه امانم را می برد، حاضر نیستم با کسانی که دوستشان دارم ارتباط برقرار کنم، این است زندگی من!من تنوع طلب عمر حرام کن!

هیچ نظری موجود نیست: