۱۳۸۷ دی ۲۵, چهارشنبه

بزنم؟

اه عوضی، لامسب، احمق!اه!مردشور برده چرا بیرون زدی؟چرا من باید این قدر واضح ببینمت!چرا؟چرا بین کف دستم و راسته ی آن نشسته ای؟چرا مشت گره کرده ام را که خم می کنم، قلمبه می زنی بیرون؟ هر لحظه دلم می خواهد، عین آدم های سرخوش سوت زنان حوله ام را بردارم و بروم حمام، و تیغ بکشم بهت و تمام، بعد مامان سرخوشانه، فکر کند دخترش توی حمام دارد، خودش را می شوید و حتما ایمانش از نظافت قوی تر می شود.یکی ساعتی که گذاشت، مثل عادت همیشگی اش بیاید دم حمام، با شوخی بزند به در و بپرسد زنده ای یا مردی؟و فکر کند صدای زنده ماندن من زیر دوش آب محو شده است و برود سر کارش، بعد نیم ساعت بعد، دوباره نگران شود، و دوباره بیاید، این بار در را بشکند و ببیند تن دخترش زیر آب افتاده است و آب ها خون ها را برده اند توی چاه فاضلاب کف حمام، و من سفید تر از همیشه همان جا، بی جان تر از همیشه باشم.بعدش دیگر نمی دانم چه می شود، حتما ختم می گیرند، علت خودکشی را هم حتما از توی دفترچه هایم در می آورند.

پ.ن:یک قانون کلی می گوید؛ کسی که از خودکشی حرف می زند خودش را نمی کشد. ولی خدا را چه دیدی شاید کشتم.شاید هم فقط زر زدم برای تخلیه دیوانه بازی!

۱ نظر:

ناشناس گفت...

خودت رو نکش لطفاً. ما با هم هم‌سن‌ایم. من دوست دارم ببینمت. قربان تو.

(به رسم نوشته‌های بچه‌گانه‌ی تو دفترهای خاطرات یا پشت کارت پستال‌ها)