۱۳۸۷ دی ۳۰, دوشنبه
شادی های ریز
من به کامپیوترم وابسته ام، مخصوصا به وردش، از وقتی معتاد شدم، او وسیله ای اصلی اعتیادم بود، چیزی مثل منقل و وافور! پارسال مانیتورش یکهو سبز شد، بردنش مادایران، خبر مرگش درستش کند، در این چهار روز من داشتم دیوانه می شدم، کامپیوتر های مجله همه خل اند، مال من قدیمی تر است ولی خوب دوام آورده زیر دست من وحشی!ولی کامپیوتر های مجله زود دیوانه می شوند، به قولی یکی از بچه ها باید ببریمشان مدرسه ی منگل ها!خلاصه این که یک سالی بود، یکهو صفحه محو می شد، هی خط می آورد وسط صفحه، هی عیش نوشتاری مان تیش می شد، فیلم و عکس و این چیزها هم نمی شد باش دید!داشتم کم کم خل می شدم، رفتم کارت گرافیکش را درآوردم، بیست و پنج هزار تومان ناقابل سلفیدم، الان شادم!واقعا راست می گویند اگر می خواهی کیف کنی اول خودت را آزار بده بعد آزارت را قطع کن!الان شادم و خواستم بنویسمش تا شاید بعد بخوانم و بخندم به شادی های ریز!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

۱ نظر:
درونمایه و پرداخت این پست هر دو بیست بودند! دیگه کم کم دارم قبول میکنم که همه اش تقصیر خود شماست! اگر اینطوری ننویسید تعریفی هم در کار نیست!
ارسال یک نظر