میگرنام باز هم عود کرده است، از پلههای چارسو پایین میروم، به تریای سرد چارسو و سایه می رسم. قرار است تئاتری ببینم از آتیلا پسیانی و چیزکی بنویسم دربارهاش. پسیانی ساده و آرام بیرون سالن می چرخد و خودش کارها را هماهنگ میکند، تازگیها بدجور حس خبرنگاری به سرم زده، زود دوست می شوم با مردم، اصلا هم نیتم دوستی نیست، بلکه اطلاعات میگیرم ازشان. حرف میزنم با دختری و با یک عالم آدم دیگر، کم کم معلوم می شود جناب پسیانی تصمیم گرفته این اجرا انگلیسی باشد و اجرای بعدی فارسی. من از فضای تئاتر دورم، ولی زبانم را که نگرفتهاند، کلی حرف میزنم با مردم آن جا، معلوم می شود جناب کارگردان و نویسنده کلی دوست آلمانی دارد. و جمع آن دوستان آن جا جمع است و بازار ماچ و بوسه هم داغ! حالا این وسط زنی بی سیم به دست هی گیر میدهد به موهای دخترهای تو صف! اول خارجی ها می روند تو و بعد هم ما، ما اول صفایم ولی آخرین ردیف می نشینیم. فضا تاریک است، من نابلدم، پسیانی ایستاده آن جلو و راهنمایی می کند، دستش را می گیرد سمت آن طرف و راهنماییام می کند، من برعکس میخواهم بروم روی صحنه! زود متوجه میشوم، میروم همان جا که او گفت. صدای قناری و بلبل و این چیزها توی تاریکی سالن پیچیده، صحنه هی تاریک و روشن می شود، هی صداهای عجیب و غریب میآید و نور می پردازانند. هی وسایل مردم از زیر پا و پشت سرشان پرت میشود پایین. دیالوگ چیز غریبی ست برای این نمایشنامه، کل چیزهایی که به انگلیسی می گویند، به فارسی شده یک صفحه و دادهاند به ما.هنر پیشه هم همچنان چیز غریبی ست. راه میروند و مینشینند. جیغ میکشند و... حالا بگذریم که چیزهای خوبی هم دارد. مثلا همان انیمیشن که در آخرین دقیقههای تئاتر، روی چلوار پرده شکل پیش میرود. از تمام صحنه ها زیر نور موبایل نت بر میدارم. کنارم چند خبرنگارند که هیچی نمینویسند. برای تمام شدنش لحظه شماری می کنم، مردم هیچ کدام دست نمی زنند، اصلا نفهمیدند چه بود که دست بزنند. پسیانی سرش با مهمانان خارجیاش گرم است.رحمانیان و سمندریان هم سرگرم صحبت با هم اند. مردم هم جو انگلیسی گرفتتشان، می خورند به هم می گویند:"Oh! Sorry "
ما که از "متابولیسم" بدن چیزی سرمان نمی شود از "متابولیک" پسیانی هم همین طور! خدا داند و بس! برای ما که یک سردرد و یک چشم درد ماند از این همه روشن و خاموش جیغ و داد، نمی گویند بچه ی مردم زهره(؟) ترک می شود. والا.
ما که از "متابولیسم" بدن چیزی سرمان نمی شود از "متابولیک" پسیانی هم همین طور! خدا داند و بس! برای ما که یک سردرد و یک چشم درد ماند از این همه روشن و خاموش جیغ و داد، نمی گویند بچه ی مردم زهره(؟) ترک می شود. والا.

۱ نظر:
میشه نتیجه گرفت من فقط وقتی حوصله ی ثبت کردن کامنت دارم که از خود پست خوشم بیاد!
ارسال یک نظر