۱۳۸۷ بهمن ۱, سه‌شنبه

دوست شان دارم

عاشق ام، عاشق این پیرمردهای ناز که به اندازه ی دو برابر سن من، درس خوانده اند و عین خیالشان نیست که چه قدر بزرگ اند چه کارهایی کردند، خیلی ساده و صمیمی و گرم و راحت می نشینند به گپ و گفت، خیلی راحت با یک سئوال مزخرف کلی حرف خوب می زنند، کلی حال می دهند به آدم، در مقابلشان یک مشت ابله هم هستند، که شاید من هم جز آن ها باشم، آن یک مشت ابله فکر می کنند هر چه بیشتر کلاس بگذارند بزرگ تر می شوند هر چه بیشتر دیگران را نادیده بگیرند بیشتر محترم می شوند هر چه دیگران معطلشان بشوند بیشتر کیف می کنند کم نیستند این طور آدم ها خواستید بروید به اولین اداره ای که نزدیک تان است، و سراغ یکی را بگیرید که پست داشته باشد خواهید دید که چند ساعتی معطلتان می کند، بعد هم دو ثانیه هم به تان گوش نمی دهد ولی کم اند آن طور آدم های ناز خوشگل خوشمزه که با تمام بزرگی شان باز هم قدت می شوند و به همه خوبی می کنند چه قدر خوب بود هیچ کس را توهم دانایی نمی گرفت و کسی هی الکی نمی گفت که وقت ندارم وقت ندارم چه طور دکتر فلانی راحت و آسوده می نشیند به سئوال های یک آدم ضایعی مثل من جواب می دهد بعد فسقل بچه برای یک مصاحبه ی مسخره سه هفته قر و ادا می آید یا آن یکی بی شعور هر وقت کارش داشته باشی باید سه ساعت معطلش بشوی واقعا شعور و جنبه هم خوب چیزی ست.

هیچ نظری موجود نیست: