۱۳۸۹ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

این گوشه‌ی زندگی

فکر کنم این فراموشی زیاد هم بد نیست. حداقل‌اش این است که من دوباره کتاب‌هایم را دوره می‌کنم. دیروز «مدیر مدرسه‌»‌ی جلال را پیدا کردم. کتاب مال سال 50 بود. جالب‌تر این که 7-8 سال پیش که خواندمش به این نتیجه رسیدم که جلال تحفه‌ای هم نبوده. و حالا به این نتیجه رسیدم که بوده! چه خرد خرد حرف‌هایش را می‌پیچانده توی کلمات! یک جایش بود که معلم یکی از کلاس‌ها، 6 تا عکس لخت زنی را داده بود به پسرکی که بچسباند روی تخته و بیاورد برایش. پدر پسرک آمده بود جیغ و داد! و جلال حرف قشنگی می‌زند. این که دوست ندارد این گوشه‌ی زندگی را از این‌طوری نگاه کند. دیدم راست می‌گوید. من هم دوست ندارم این گوشه‌ی زندگی را از دیدگاه جامعه‌ی امروز نگاه کنم. حتی حالا که 24 سالم هم گذشته. کاری ندارم دیگران چه می‌کنند. ولی من این را نمی‌خواهم. این که بازی کنم. هر چند ماه با یکی. راه بروم و دلبری کنم. خودم را بچسبانم و تور کنم. من هنوز هم با این سن و سال، حوصله‌ی این حرکات را ندارم. شاید یک منگل‌ایسم خاص است. ولی جدی که چه بشود؟ خوب عشق یکتا نیست. این را می‌دانم. ولی برای این که یکی باشد که هی با هم زر بزنیم بیرون برویم تا وقتی یکی بهتر از من یا یکی بهتر از او پیدا شود. خوب این کار ضررش بیشتر است یا سودش؟ من درک نمی‌کنم. دوست ندارم خودم را به درد سر بندازم. برای همین است که وقتی دوستان‌ام می‌نشینند دوست پسرهاشان را می‌شمارند، من نگاه‌شان می‌کنم. فکر کنم اگر من هم اگر از سن و سال آن‌ها دوست پسر بازی را شروع می‌کردم. الان 14-15 سال گذشته بود. و حداقل با 14-15 نفر بودم. فکرش را بکن! خوب بعد آدم با حیوان چه فرقی دارد؟ خوب حیوان‌ها هم همین طورند دیگر! ول کنم. من هنوز هم متحجرم! چه کنم؟

هیچ نظری موجود نیست: