۱۳۸۹ فروردین ۱۹, پنجشنبه

گریه

دیشب بعد از یک گفتگوی نچندان خوب، نشستم و گریه کردم. این هم اولین گریه‌ی سال 89! ماجرا هم سر یک مسئله‌ی اعتقادی کوچک بود. نه دینی و نه شرع! و بعد حس کردم اگر همین جوری ادامه پیدا کند. یک روز سرم را می‌گذارم زمین و در تنهایی می‌میرم. و بعد به این فکر کردم که اگر می‌خواستم به حرف دیگران گوش بدهم، الان کجاها بودم؟ و بعد دوباره اشکم درآمد که چرا وقتی از یکی یک ایراد کوچک می‌گیری، چرا چنین رفتار می‌کند. مگر نه این که رفقا باید چیزی را که فکر می‌کنند غلط است ولی در رفتار دیگری هست، بهم بگویند. و دلم گرفت که از دنیای گه‌ای که داریم!

هیچ نظری موجود نیست: