۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

من یه آشغالم؟

وقتی دائما حالت بد باشد و معترض باشی. کم کم این حال‌ات عادی می‌شود. و هیچ کس تفاوت اعصاب‌خوردی‌هایت را نمی‌فهمد. در حالی که واقعا فرق دارد. یک روز دلتنگی، یک روز بیکاری، یک روز تنبلی، یک روز مال‌ات را دزدیده‌اند، یک روز حالت بهم می‌خورد از فساد آشنایانت! و خیلی چیزهای دیگر! حالا به دیگران چه ربطی دارد؟ بدبخت‌ها هر روز که نمی‌توانند اخلاق سگ‌ات را تحمل کنند.

روز اول عید امسال، خانه‌ی خاله بودیم. تا لنگ ظهر خوابیدیم. از آن طرف شوهر خاله، داد می‌زد که امسال مگر سال کار مضاعف، همت مضاعف نیست؟ ما هم جواب دادیم کار ما خواب است! حالا شوخی یا جدی، کار امسال من فقط خواب است. بیییییییی کار! یعنی بی‌کار بی‌کار هم نه! یعنی پروژه‌هایی که دستم است و نیمی از پول‌شان را گرفتم انجام ندادم. حالش نیست. آن‌ها هم سراغشان را نمی‌گیرند. ما هم سوت می‌زنیم. و یک روز سراغ می‌گیرند و احتمالا شرمنده می‌شویم! ولی خوب حالش نیست دیگر! نوشتن حال می‌خواهد! حالا تنها چیزی که دل خوشم می‌کند این است که دارند از روی متن‌های ما فیلم می‌سازند. عنقریب است که فیلم‌ها از شبکه 5 پخش شود! و نرشین‌های ما رویشان خوانده شود. امیدوارم وقتی پخش شد گند نزند به حالمان!

نه آن روزهایی که می‌رفتم پژوهشگاه نیرو، خوشحال بودم. نه آن روزهایی که در آن خراب شده‌ی سازمان جوانان تهران کار می‌کردم شادمان بود. مجله هم خوشحالم نمی‌کرد هیچ، وقتی ریخت‌شان را می‌دیدم دیوانه می‌شدم که زیر آن چادرها و این ریش‌ها چه گندی ست! دلم نمی‌خواست توی هیچ کدام از جاها بمانم. یعنی دو تای اول که فول تایم بودند را نمی‌توانستم تحمل کنم. انگار انداخته‌اندم توی قفس! مجله هم اعصاب‌خوردی‌اش هر چند ماه یک بار بود که می‌دیدمشان! حالا همه‌ی این‌ها گذشته‌ است و رفته‌اند. و دلم برای هیچ کدام تنگ نمی‌شود. و دوست ندارم برگردم سر هیچ کدامشان! انگار کاری می‌خواهم که مال خودم باشد. یکی از بچه‌ها می‌خواهد رستوران غذا بیرون بر بزند. البته ما هم می‌خواهد شریک کند. ولی روی هوا ست. یکی دیگر هم آموزشگاه! انگار رسیدیم به جایی که کاری را بخواهیم که مال خودمان باشد. یعنی می‌شود؟ جایی که همه‌مان جمع شویم. هم را دوست بداریم. گه نزنیم به اعصاب هم، و با هم کار کنیم؟ یک مغازه‌ی کوچک، یک آشپزخانه‌ی کوچک یا یک کتاب فروشی! و...!

خوبی‌ این وضعیت این است که زلزله و این‌ها توش تاثیری ندارد. وقتی صبحی می‌ری بیرون و اگر با اتوبوس بخواهی بیایی و بروی باید هزارتومن و اگر با تاکسی حداقل سه تومن بدهی! وقتی کار نیست، همه دارند استثمارت می‌کنند. وقتی.... حالا زلزله هم بگو بیاید! از این بدتر که نمی‌شود. فقط دوست ندارم شل و پل شوم. بمیرم راحت! سقف و آور بریزد روی سرم له شوم و خلاص! والا!

«نازبالش» هوشنگ را خواندم. جلسه‌ی نقدش هم رفتم. دل خوشی دارد والا! شاهکار نبود. یک داستان فانتزی تخیلی بود. همه چی توش آرووم بود. کلا خوش‌به حالش!

خیلی خوبه! این که برای کسی ارزش قائلم که برام ارزش قائل باشه! این طوری خیلی‌ها از دل و فکرم بیرون می‌رن! شاید اون موقع که مردم و رفتم تو جهنم. توی درک دیدمشون! در هر صورت دیگه زیاد از بی‌احترامی، بی‌شعوری‌ها حرص نمی‌خورم. کار تمومه! هرکی برام ارزش قائل نیست، براش ارزش قائل نیستم!

دوست ندارم اسمم را سرچ کنند و برسند به وبلاگم. این را باید به که بگویم؟

هیچ نظری موجود نیست: