۱۳۸۹ فروردین ۲۰, جمعه

دوست ندارم کسی گند بزنه به اعصابم. این کار حتی از راه رفتن رو اعصاب هم بدتره! آدما هیچ وقت نمی‌دونن دارن گند می‌زنن به اعصابت. ولی وقتی دارن اعتراف می‌کنن یا دلیل کاراشون رو در گوشی به‌ت می‌گن دارن گند می‌زنن به اعصابت! دارن تو رو رازدار خودشون می‌کنن. راز دار گند زدناشون. انگار یه بار سنگین می‌ذارن رو دوشت و هی به‌ت یادآوری می‌کنن که نمی‌تونی از هیشکی برای کشیدن این بار کمک بگیری! می‌دونی حرف زدن چه قدر تو سلامت روانی‌ آدم‌ها تاثیر داره؟ می‌دونی وقتی یه چیزی به‌ت می‌گن و بعد تاکید می‌کنن که به هیشکی هیچی نگو چه قدر سنگینه؟ گاهی وقتا فکر می‌کنم کاش آدما همون ویترین‌های قشنگی بودن که به نمایش می‌گذارن. کاش دنیای آدما این قدر سخت و پیچیده و تو در تو نبود. کاش من هیچ وقت رازهای هیشکی رو نمی‌دونستم. کاش همه‌اش با همه درباره‌ی هوا حرف‌ بزنیم. نه دنیاهای پیچیده‌ی زندگی‌شون! کاش هیشکی سوژه‌مون نکنه برای حرف زدن! به اعصاب من جدی گند خورده! می‌ترسم طرف آدمایی برم که راز دارن! یا دارن یه گندی می‌زنن که ازش خبر دارم. می‌ترسم وارد جزئیات اون گند بشن و من رو داغون‌تر از الانم کنن! من بزرگ‌ شدم پس چرا نمی‌تونم جلوی این به گند کشیده شدن اعصاب رو بگیرم؟

هیچ نظری موجود نیست: