۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

مغز قصه ساز من

دیروز رفتیم بازار با مطهره! یک سری خرت و پرت خریدیم! بعد آمدیم ناهار ساندویج تنوری خوردیم! رفتیم دفتر خرت و پرت‏ها را گذاشتیم تا دختری که برای کودکان کار فعالیت می‏کند بیاید از دفتر ببردشان! و من باز هم احساس کردم دفتر را دوست می‏دارم! حالا نه زیاد ولی کمی! دیروز بالاخره «تنها دوبار زندگی می‏کنیم» را خریدیم! دیشب دیدمش! یک بار توی سینما دیده بودمش ولی یادم نبود! داستانش تعریف کردنی نیست! و همینش خوب است! فقط این که نقش اول مرد، مردی ست نزدیک چهل! دانشجوی پزشکی بوده، اخراجش کردند! شده راننده مینی بوس! حالا تا همین جا بس است! دیشب خوابیدم! یکهو خواب دیدم دستشویی داشتم! و باید می‏ایستادم تا مینی بوسی بیاید و مرا ببرد تا دستشویی! یکهو دیدم یک مینی بوس جلویم ایستاد ولی راننده و همه پیاده شدند!فکر کردم لابد رسمش این است که خودم با مینی بوس بروم! سوار شدم و رفتیم! با ترس و لرز. بعدش که رسیدم و کارم را کردم. دوباره برگشتم و دیدم مسافر نشسته است توی مینی بوس. منم بردمشان به مقصد. آمدم دوباره پیاده شوم دیدم ترمزش زیاد سفت نیست! چی کار می‏کردم؟ ماشین را پارک کردم، ترمز را کشیدم و رفتم. بعدش دیدم ماشین رفته توی یک مغازه ی سی دی فروشی و همه ی دکور و سی دی ها را شکانده! فریاد دزد دزد صاحب مغازه به پا بود! منم فرار می کردم! خلاصه بعدش دیدم صاحب مغازه یک هنرپیشه است که دیابت دارد و هی شیرینی می خورد. همین طوری تا صبح چرند دیدم. حالا دارم فکر می کنم چه مغز قصه سازی دارم ها!

هیچ نظری موجود نیست: