۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

حال من بد است ولی خوب خواهم شد!

توی این حال فحش ‏دانی‏ام یکهو پر می‏شود! سر هیچ چیز به همه فحش می‏دهم! چم شده؟ هورمون‏های لعنتی! درست نمی‏بینم دنیا را! کارهام مانده! یک پیشنهاد کار جدید دارم! امروز بیست دقیقه حرف زدم با مسئولش! گفتم بگذار سه روز در هفته بیایم! کارش آن چیزی نیست که می‏خواهم! مدیریت سایت و تامین محتواست! فقط مشکل این است که کار اقتصادی ست و نه فرهنگی! و هیچ خلاقیتی توش نیست! فکر کنم سبک باشد ولی دلبخواه نیست! مثل کار فیلم و کتاب هیجان انگیز نیست! بدی‏اش این است که فول تایم است! حالم بد است! حقوق ثابت دارد و بیمه! کلی هم منت گذاشت بابت این‏ها! ولی مگر من کم کسی‏ام؟ هان؟ من نویسنده می‏شوم یک روزی! الان که میرزا بنویسم! من توی کارمندی می‏گندم! فقط خوبی‏اش این است که نزدیک به آدم‏های فرهنگی‏ام! من زرنگم! بلدم محتوای یک سایت را! آن هم از نوع خاله زنکی دو ساعته تامین کنم! من بلدم زنگ بزنم به این و آن و اطلاعات بگیرم! حقوقش هم 450-500 است! من حالم بد است! مامان چه دل خوشانه فکر می‏کند من درس‏خوانده‏ام! زینب چه جوگیرانه دارد خودش را برای کنکور می کشد! من کارها و درس‏هایم مانده! مغزم از کار افتاده! حرص هم می‏زنم برای کار! مرض دارم؟ بی شک دارم! مردم حالشان همه خوب است! من فقط دلم می‏خواهد گریه کنم! بعد هم بخوابم! بخوابم! به راستی چرا این قدر زینب خل شده؟ خل هم نیست ها! بد نیست! دارد درس می‏خواند! حتی جواب سئوال‏هایم را هم نمی‏دهد! عجب! حالا فردا هلک و هلک بروم ببینم چه می‏گوید! به‏اش گفتم کار پروژه ای دارم! گفت بیا همین جا بشین انجام بده! یعنی کارهایم را هم می‏توانم ببرم! می‏شود وسطش مرخصی گرفت و رفت باقی محله ی ما را نوشت! دلم تنگ شده برای دفتر و بچه هایش!

هیچ نظری موجود نیست: