توی این حال فحش دانیام یکهو پر میشود! سر هیچ چیز به همه فحش میدهم! چم شده؟ هورمونهای لعنتی! درست نمیبینم دنیا را! کارهام مانده! یک پیشنهاد کار جدید دارم! امروز بیست دقیقه حرف زدم با مسئولش! گفتم بگذار سه روز در هفته بیایم! کارش آن چیزی نیست که میخواهم! مدیریت سایت و تامین محتواست! فقط مشکل این است که کار اقتصادی ست و نه فرهنگی! و هیچ خلاقیتی توش نیست! فکر کنم سبک باشد ولی دلبخواه نیست! مثل کار فیلم و کتاب هیجان انگیز نیست! بدیاش این است که فول تایم است! حالم بد است! حقوق ثابت دارد و بیمه! کلی هم منت گذاشت بابت اینها! ولی مگر من کم کسیام؟ هان؟ من نویسنده میشوم یک روزی! الان که میرزا بنویسم! من توی کارمندی میگندم! فقط خوبیاش این است که نزدیک به آدمهای فرهنگیام! من زرنگم! بلدم محتوای یک سایت را! آن هم از نوع خاله زنکی دو ساعته تامین کنم! من بلدم زنگ بزنم به این و آن و اطلاعات بگیرم! حقوقش هم 450-500 است! من حالم بد است! مامان چه دل خوشانه فکر میکند من درسخواندهام! زینب چه جوگیرانه دارد خودش را برای کنکور می کشد! من کارها و درسهایم مانده! مغزم از کار افتاده! حرص هم میزنم برای کار! مرض دارم؟ بی شک دارم! مردم حالشان همه خوب است! من فقط دلم میخواهد گریه کنم! بعد هم بخوابم! بخوابم! به راستی چرا این قدر زینب خل شده؟ خل هم نیست ها! بد نیست! دارد درس میخواند! حتی جواب سئوالهایم را هم نمیدهد! عجب! حالا فردا هلک و هلک بروم ببینم چه میگوید! بهاش گفتم کار پروژه ای دارم! گفت بیا همین جا بشین انجام بده! یعنی کارهایم را هم میتوانم ببرم! میشود وسطش مرخصی گرفت و رفت باقی محله ی ما را نوشت! دلم تنگ شده برای دفتر و بچه هایش!
۱۳۸۹ بهمن ۵, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر