دلم میخواهد باشی و نیستی! به خودم شک میکنم! به بودنام! به مرئی بودنام! به زنده بودنام و به زن بودنام! بعد از خودم بدم میآید! از گشتن و ور زدن! از چرند نوشتن! از این همه چرند نوشتن و قلم به مزد زدن! از بیحس نوشتن از این حسهای تقلبی که میچپانم توی متنهایم! از این همه کار سفارشی! از این که سرگرمی ندارم و زندگیام این است: لپتاپ، نوشتن، اینترنت، ماهواره! همین! گاهی ور زدن با دوستانم! همین! بیرون رفتن هم تعطیل شده! سینما هم! همه چیز با هم! درس نخوانده ام برای کنکور! صبحها که از خواب بیدار میشوم بینهایت دلم میخواهد ارتباطات بخوانم! بعد حال درس خواندن نیست! میدانی؟ چرخهی زندگیام به هم خورده! و جالب است که آرام نیستم! خیلیها زندگیشان مثل من است! ولی من آرام نیستم چرا؟ شاید من طبیعیام و آنها ناطبیعی! شاید من ناسازگارم و آنها سازگار! حالا هر چه که باشد، باید امیدوار بود! دنیا بیرحم است! یعنی خدا خیلی خیلی بیرحم است! خیلی بیرحم! خیلی بیشتر از آنکه تصورش را بکنی! بدم میآید همه دخترهای توی مترو و اتوبوس با دوست پسرهاشان دعوا میکنند! بدم میآید از فحشها و حال گیریهای اینطوری! یعنی احساس میکنم، تمام ارزشی که برای انسان باید قائل شد، یکهو میشکند و میریزد زمین! بدم میآید از فحش! از فحشهای خیلی بد! از فحشهای پایین تنهای! برای همین همیشه از رابطهها هراس دارم! ازشان فرار میکنم! تا حالا به هیچ کدام تن ندادهام! باید باشی ولی نیستی! باید باشی و همه چیز برایت ظاهر نباشد! چون من شکل هیچ کدام از آن دخترهای پررنگ و لعاب خیابانها نیستم! من منام! باید باشی و نخواهی هر چه از دهنت درآمد بار همه کنی! باید باشی و اخلاق داشته باشی! همین! همین کافی ست! ولی خدا بیرحم است! تو را نیست آفریده! نیستی! اگر هم باشی، گمی! و من؟ من میترسم! گاهی حسرت میخورم! گاه شک میکنم به وجودم! به وجودت و به وجود خدا! خدا بیرحم است، آدمها بیرحمترند! همهشان فقط قضاوت میکنند مسخره میکنند! همهشان منتظر حرفاند که از دهنات بربایند و برایت حرف در بیاورند! حرفهایی که معمولا حدسشان میزنم! دختره ال و بل و فلان و بی سان! مگر خودمان نمیگوییم؟ ما بیرحمیم! آنها بیرحم اند! خدا بیرحم است! تو بیرحمی که وجودت را دریغ میکنی و من جرئت زنجموره ندارم! هزار نفر میریزند سرم که تو چرا این قدر ندید بدیدی! میبینی چه دنیایی ست؟ آدم اختیار حال و احوال خودش هم ندارد! نباش! باشد نباش! برو! بمیر! بترک! ولی به آن خدایی که نفرستادت، که نیستت کرد، بگو ادعای خدا بودنش گوش فلک را کر کرده و خودش هیچ و هیچ و هیچ! بگو توی روز قیامت، وقتی توی صف محشر بودیم، یا وقتی توی خلوت دوزخیان، داد میزنم و به همه میگویم کرماش چه قدر بوده! آن موقع دیگر از زبان درازی اطرافیانم نمیترسم! چیزی ندارم برای از دست دادن! به خدایت بگو باشد، باشد، باشد! بچرخان! این قدر که سرمان گیج برود و رنج روزگار را نفهمیم! نیستی ولی برو به خدایت بگو! لااقل این کار را که میتوانی برایم بکنی! بگو لطفا!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر