۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه

نیستی!

دلم می‏خواهد باشی و نیستی! به خودم شک می‏کنم! به بودن‏ام! به مرئی بودن‎ام! به زنده بودن‏ام و به زن بودن‏ام! بعد از خودم بدم می‏آید! از گشتن و ور زدن! از چرند نوشتن! از این همه چرند نوشتن و قلم به مزد زدن! از بی‏حس نوشتن از این حس‏های تقلبی که می‏چپانم توی متن‏هایم! از این همه کار سفارشی! از این که سرگرمی ندارم و زندگی‏ام این است: لپ‏تاپ، نوشتن، اینترنت، ماهواره! همین! گاهی ور زدن با دوستانم! همین! بیرون رفتن هم تعطیل شده! سینما هم! همه چیز با هم! درس نخوانده ام برای کنکور! صبح‏ها که از خواب بیدار می‏شوم بی‏نهایت دلم می‏خواهد ارتباطات بخوانم! بعد حال درس خواندن نیست! می‏دانی؟ چرخه‏ی زندگی‏ام به هم خورده! و جالب است که آرام نیستم! خیلی‏ها زندگی‏شان مثل من است! ولی من آرام نیستم چرا؟ شاید من طبیعی‏ام و آن‏ها ناطبیعی! شاید من ناسازگارم و آن‏ها سازگار! حالا هر چه که باشد، باید امیدوار بود! دنیا بی‏رحم است! یعنی خدا خیلی خیلی بی‏رحم است! خیلی بی‏رحم! خیلی بیشتر از آن‏که تصورش را بکنی! بدم می‏آید همه دخترهای توی مترو و اتوبوس با دوست پسرهاشان دعوا می‏کنند! بدم می‏آید از فحش‏ها و حال گیری‏های این‏طوری! یعنی احساس می‏کنم، تمام ارزشی که برای انسان باید قائل شد، یکهو می‏شکند و می‏ریزد زمین! بدم می‏آید از فحش! از فحش‏های خیلی بد! از فحش‏های پایین تنه‏ای! برای همین همیشه از رابطه‏ها هراس دارم! ازشان فرار می‏کنم! تا حالا به هیچ کدام تن نداده‏ام! باید باشی ولی نیستی! باید باشی و همه چیز برایت ظاهر نباشد! چون من شکل هیچ کدام از آن دخترهای پررنگ و لعاب خیابان‏ها نیستم! من من‏ام! باید باشی و نخواهی هر چه از دهنت درآمد بار همه کنی! باید باشی و اخلاق داشته باشی! همین! همین کافی ست! ولی خدا بی‏رحم است! تو را نیست آفریده! نیستی! اگر هم باشی، گمی! و من؟ من می‏ترسم! گاهی حسرت می‏خورم! گاه شک می‏کنم به وجودم! به وجودت و به وجود خدا! خدا بی‏رحم است، آدم‏ها بی‏رحم‏ترند! همه‏شان فقط قضاوت می‏کنند مسخره می‏کنند! همه‏شان منتظر حرف‏اند که از دهن‏ات بربایند و برایت حرف در بیاورند! حرف‏هایی که معمولا حدس‏شان می‏زنم! دختره ال و بل و فلان و بی سان! مگر خودمان نمی‏گوییم؟ ما بی‏رحمیم! آن‏ها بی‏رحم اند! خدا بی‏رحم است! تو بی‏رحمی که وجودت را دریغ می‏کنی و من جرئت زنجموره ندارم! هزار نفر می‏ریزند سرم که تو چرا این قدر ندید بدیدی! می‏بینی چه دنیایی ست؟ آدم اختیار حال و احوال خودش هم ندارد! نباش! باشد نباش! برو! بمیر! بترک! ولی به آن خدایی که نفرستادت، که نیستت کرد، بگو ادعای خدا بودنش گوش فلک را کر کرده و خودش هیچ و هیچ و هیچ! بگو توی روز قیامت، وقتی توی صف محشر بودیم، یا وقتی توی خلوت دوزخیان، داد می‏زنم و به همه می‏گویم کرم‏اش چه قدر بوده! آن موقع دیگر از زبان درازی اطرافیانم نمی‏ترسم! چیزی ندارم برای از دست دادن! به خدایت بگو باشد، باشد، باشد! بچرخان! این قدر که سرمان گیج برود و رنج روزگار را نفهمیم! نیستی ولی برو به خدایت بگو! لااقل این کار را که می‏توانی برایم بکنی! بگو لطفا!

هیچ نظری موجود نیست: