کلا خودمانی بود. فکر کنم تاثیر این شبکههای اجتماعی و هزار دوست مشترک است. خوب بالاخره سه سال و خوردهای دری وری نوشتن مرا به خیلیها شناسانده! فکر کن شنبه رفتم جلسه و مرا دید. به دوستم گفت بیاید کار کند. سه شنبه زنگش زدم و برایم توضیح داد. حالا شنبه هم میخواهیم برویم دفتر کار را ببینیم! شروع کنیم. طی یک هفته من کارمند شدم! کاری که پیشنهاد داده و تقریبا پذیرفتم، مدیریت اجرایی و خبرنگاری یک سایت عروسی ست. اصلا در تقدیر من کار کردن برای ازدواج نهفته است. آن از پارسال که چه گندی بود. این هم از امسال! من قرار است تامین محتوا کنم. حالا سرچ کنم و چیزی به دست بیاورم. سفارش متن بدهم. یا زنگ بزنم و مصاحبه بگیریم. بدی کار این است که ثابت است. اول هم راههای فرارش را سرچ کردم. خودش تیز است، گفتمش کار پروژهای دارم. تعلق خاطر هم دارم به کارهایم! گفت کار سنگین نیست. کار پروژهای ات را هم انجام بده همانجا! گفتمش ممکن است یکی دو روز بخواهم نباشم برای باقی محلهی ما! گفت باشد تعامل میکنیم. کار جالبی نیست. ولی چند حسن دارد، اینکه مرا از غار تنهاییام میکشاند بیرون. دوم اینکه حقوقش ثابت است و بیمه دارد. بدیاش این است که تنهام. باز هم خودمام و خودم! امروز برای حرف زدن رفتم دفتر مجلهای که روزگاری دوستش میداشتم. درست سه سال پیش! وقتی توی ساختمان آیتک بودند. همان آدمها بودند هنوز. ولی من بزرگ شده بودم شاید. به شاهدی تمام فایلهای ورد! به شاهدی تمام چیزهایی که ازم چاپ شده! به شاهدی کتابهایی که قرار است چاپ شود. به شاهدی فیلمهای محلهی ما! به شاهدی آن پروژهای که برای تحقیقش تمام آرشیو روزنامهها را خواندم. بعد حس کردم میخواهم وسط این مجله گریه کنم. 2 سال است نخریدمش! از سال 87! یعنی از عید 87! دو سال و خوردهای! به روزهایی فکر کردم که 5شنبهها خودم را میکشتم تا به دستم برسد. به روزهایی که هفتهای دو سه تا میل برایشان میزدم! اصلا برای خودم آدم معروفی شده بودم بس که میل زده بودم. همهی فامیل و در آشنا مرا میشناختند. اصلا خوانندهها به عشق نامههای من صفحهی نامهها را باز میکردند و میخواندند! بچه بودم ها! دلم تنگ شد برای خودم، برای روزهایی که این آدمها برایم خدا بودند. برای روزهایی که وقتی میخواستم بروم دفترشان قلبام از تو سینه بیرون میزد! حالا آنها برایم هیچی نیستند. گاهی با بچههای دفتر مینشینیم مسخرهشان میکنیم. دلم خواست به خاطر همهی این چیزها گریه کنم. حالا من چه هستم؟ یک روزنامه نگار؟ خبرنگار؟ این کاری که میخواهم بکنم زرد است، محلهی ما هم میگفتند زرد است. دیوانهام من! وقتهایی که توی خانه کار میکنم، فکر میکنم کارمندها خوشبخت اند. وقتهایی که کارمندم احساس میکنم توی خانهای ها خوشبختاند! محلهی ما! دلم برایت تنگ شده! هنوز 7 تا نریشنات مانده عزیزم!
امروز شب که شد، باران هم آمد! خوب بود! مخام کار نمیکند! اگر کار میکرد دلم میخواست باشد و با هم زیرباران راه برویم!
چه قدر دلم میخواهد بنویسم برای یک فیلم! یک فیلمنامه بنویسم! نه برای یک مستند، برای یک فیلم داستانی!
من ترکیبیام از دیوانه! غرغرو! دمدمیمزاج! بیانرژی! مزخرف! مردهی متحرک!
امروز شب که شد، باران هم آمد! خوب بود! مخام کار نمیکند! اگر کار میکرد دلم میخواست باشد و با هم زیرباران راه برویم!
چه قدر دلم میخواهد بنویسم برای یک فیلم! یک فیلمنامه بنویسم! نه برای یک مستند، برای یک فیلم داستانی!
من ترکیبیام از دیوانه! غرغرو! دمدمیمزاج! بیانرژی! مزخرف! مردهی متحرک!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر