۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

من

کلا خودمانی بود. فکر کنم تاثیر این شبکه‏های اجتماعی و هزار دوست مشترک است. خوب بالاخره سه سال و خورده‏‏ای دری وری نوشتن مرا به خیلی‏ها شناسانده! فکر کن شنبه رفتم جلسه و مرا دید. به دوستم گفت بیاید کار کند. سه شنبه زنگش زدم و برایم توضیح داد. حالا شنبه هم می‏خواهیم برویم دفتر کار را ببینیم! شروع کنیم. طی یک هفته من کارمند شدم! کاری که پیشنهاد داده و تقریبا پذیرفتم، مدیریت اجرایی و خبرنگاری یک سایت عروسی ست. اصلا در تقدیر من کار کردن برای ازدواج نهفته است. آن از پارسال که چه گندی بود. این هم از امسال! من قرار است تامین محتوا کنم. حالا سرچ کنم و چیزی به دست بیاورم. سفارش متن بدهم. یا زنگ بزنم و مصاحبه بگیریم. بدی کار این است که ثابت است. اول هم راه‏های فرارش را سرچ کردم. خودش تیز است، گفتمش کار پروژه‏ای دارم. تعلق خاطر هم دارم به‏ کارهایم! گفت کار سنگین نیست. کار پروژه‏ای ات را هم انجام بده همان‏جا! گفتمش ممکن است یکی دو روز بخواهم نباشم برای باقی محله‏ی ما! گفت باشد تعامل می‏کنیم. کار جالبی نیست. ولی چند حسن دارد، این‏که مرا از غار تنهایی‏ام می‏کشاند بیرون. دوم این‏که حقوقش ثابت است و بیمه دارد. بدی‏اش این است که تنهام. باز هم خودم‏ام و خودم! امروز برای حرف زدن رفتم دفتر مجله‏ای که روزگاری دوستش می‏داشتم. درست سه سال پیش! وقتی توی ساختمان آی‏تک بودند. همان آدم‏ها بودند هنوز. ولی من بزرگ شده بودم شاید. به شاهدی تمام فایل‏های ورد! به شاهدی تمام چیزهایی که ازم چاپ شده! به شاهدی کتاب‏هایی که قرار است چاپ شود. به شاهدی فیلم‏های محله‏ی ما! به شاهدی آن پروژه‏ای که برای تحقیقش تمام آرشیو روزنامه‏ها را خواندم. بعد حس کردم می‏خواهم وسط این مجله گریه کنم. 2 سال است نخریدمش! از سال 87! یعنی از عید 87! دو سال و خورده‏ای! به روزهایی فکر کردم که 5شنبه‏ها خودم را می‏کشتم تا به دستم برسد. به روزهایی که هفته‏ای دو سه تا میل برایشان می‏زدم! اصلا برای خودم آدم معروفی شده بودم بس که میل زده بودم. همه‏ی فامیل و در آشنا مرا می‏شناختند. اصلا خواننده‏ها به عشق نامه‏های من صفحه‏ی نامه‏ها را باز می‏کردند و می‏خواندند! بچه بودم ها! دلم تنگ شد برای خودم، برای روزهایی که این آدم‏ها برایم خدا بودند. برای روزهایی که وقتی می‏خواستم بروم دفترشان قلب‏ام از تو سینه بیرون می‏زد! حالا آن‏ها برایم هیچی نیستند. گاهی با بچه‏های دفتر می‏نشینیم مسخره‏شان می‏کنیم. دلم خواست به خاطر همه‏ی این چیزها گریه کنم. حالا من چه هستم؟ یک روزنامه نگار؟ خبرنگار؟ این کاری که می‏خواهم بکنم زرد است، محله‏ی ما هم می‏گفتند زرد است. دیوانه‏ام من! وقت‏هایی که توی خانه کار می‏کنم، فکر می‏کنم کارمندها خوشبخت اند. وقت‏هایی که کارمندم احساس می‏کنم توی خانه‏ای ها خوشبخت‏اند! محله‏ی ما! دلم برایت تنگ شده! هنوز 7 تا نریشن‏ات مانده عزیزم!
امروز شب که شد، باران هم آمد! خوب بود! مخ‏ام کار نمی‏کند! اگر کار می‏کرد دلم می‏خواست باشد و با هم زیرباران راه برویم!
چه قدر دلم می‏خواهد بنویسم برای یک فیلم! یک فیلم‏نامه بنویسم! نه برای یک مستند، برای یک فیلم داستانی!
من ترکیبی‏ام از دیوانه! غرغرو! دم‏دمی‏مزاج! بی‏انرژی! مزخرف! مرده‏ی متحرک!

هیچ نظری موجود نیست: