۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

چیزی در حد ماچیدن نوروزی!

- نشسته‌ام لطف‌های چشم‌گیر خدا توی سالی که گذشت را برای خودم لیست می‌کنم. بعد دو سه بار می‌خوانم و هی‌ به‌اش اضافه می‌کنم. می‌بینم نمی‌شود. هر بار که می‌خوانم یک عالم لطف و رحمت درشت، یادم می‌آید. و بعد به این فکر می‌کنم که مگر نوشتن همچین لیستی امکان‌پذیر است؟ بعد به خدا می‌گویم: «خدایا، تو برام خدای خوبی بودی تو این سال! خیلی خوب! خیلی خیلی خیلی خوب! من چی؟ من بنده‌ی خوبی بودم برات؟» بعد گریه‌ام می‌گیرد!

- نشسته‌ام نوشته‌های این سه ماه آخر را می‌خوانم. همان‌ها که قرار است نریشن چند ده فیلم مستند شود. و اگر خدا خواست از تلویزیون پخش شود ( به امید خدا، اگر پخش شد، همان موقع در یک پست مستقل ماجرایش را می‌گویم!) بعد کم کم در حس شیرین رضایت فرو می‌روم. حس خوب کار کردن با آدم‌های بزرگ و حرفه‌ای که حقوق معنوی و مالی نوشته‌هایم را نمی‌دزدند! شعورشان از سطح جلبک بسیار فراتر است!

- نشسته‌ام و به آرزوهایم فکر می‌کنم. آرزوهایی که به امید چسبیده‌ است. خودم را شل می‌کنم و می‌لغزم در دنیای شیرین آرزو! و بعد یک کافه کتاب می‌بینم. که مال من است. چند میز دارد. و دور تا دورش پر است از قفسه‌های کتاب، ولی وسطش همان چند میز است که جای گپ و گفت است و روی میز پر از لیوان‌های خالی چای و قهوه است. و گیلاس‌هایی که تویش بستنی سرو می‌کنیم(حیف کافه کتابم توی ایران است، وگرنه می‌شد چیز دیگری هم تویش خورد) آدم‌های دوست داشتنی‌ام می‌آیند آن‌جا و می‌نشینند، سیگاری می‌گیرانند و چای می‌خوردند و حرف می‌زنند. آی حرف می‌زنند و آی حرف می‌زنند. و من عاشقانه به‌ همه‌شان زل می‌زنم. و بعد باهاشان دوست می‌شوم و ازشان چیز یاد می‌گیرم. راستی! باید کلی چیز یاد بگیرم توی سال جدید، ویراستاری، صفحه‌بندی، تدوین‌ و حتی کارگردانی! باید حالا که سرما رفته، هر پنجشنبه همه را جمع کنم و برویم کوه! درکه، دربند، دارآباد، توچال! راستی کی پایه است؟ (هر کی می‌آید از الان آمادگی‌اش را اعلام کند)

- نشسته‌ام و می‌شمرم! یک کیف، یک جفت آل‌استار سرمه‌ای، دو جفت کفش دیگر، یک مانتو، سه شلوار جین، یک شال، چند بلوز و... جان شما اگر من اصلا و ابدا عید‌ها خرید کنم! اصلا! حتی یک دانه! فقط نمی‌دانم این وسایل از کجا آمدند و پول‌ها را کجا بردند؟ یا این همه کتاب و سی‌دی که در 4 طرف اتاق جمع شده، این‌جا چه می‌کنند؟ اصلا من کی‌ام؟ این‌ها دیگر چیست؟

- نشسته‌ام! نه دیگر نشسته‌ام. باید بلند شوم. عید شده. سال تحویل شده! و من همان‌طور مانده‌ام! روزگار پوست انداخته و من در پوست قبلی‌ام مانده‌ام! باید بلند شوم. بلند شوم و بروم برای تمام دوستی‌های خوبی که توی این سال شکل گرفت صدقه بدهم. و بعد بروم بنشینم کنار سفره‌ی هفت سین و به‌اش بگویم که حالم را متحول کند. بعد هم ساکم را بردارم و بروم سفر. تا ببینیم سفر مرا تا کجا خواهد برد!

- قشنگ‌ترین دعا، همان دگرگونی حال است. امیدوارم حال همه‌مان دگرگون شود، طوری که وقتی می‌گوییم عیدت مبارک، کلی ته دلمان شیرین شود. پس عیدت مبارک! با کلی شیرینی!

هیچ نظری موجود نیست: