۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

...

جنوب كه رفته بوديم. كلي خاطره برايمان تعريف كرد. هر جا كه مي بردن مان مي آمد توي ماشين هامان و كلي از آن جا خاطره و ياد داشت براي تعريف كردن. و چه قدر گرم تعريف مي كرد. يادها را بايد تعريف كرد، وگرنه از ياد مي روند. و من مثل يك نديد بديد، كه دوست دارد بشنود. همه جا دنبال اين بودم كه وقتي حرف مي زند، بروم و بايستم و گوش كنم. بعد هم كه داشتيم ازشان جدا مي شديم شماره اش را گرفتم كه به موقع مخش را تريد كنم. ولي بعدتر توي دفترشان ديدمش! تازگي ها زياد پيشنهاد كار مي شود. ولي كو حوصله؟ رئيس شان داشت پيشنهادهايش را براي همكاري مي گفت كه او هم آمد. دوستم شروع كرد به سئوال سئوال سئوال! و او جواب و جواب و جواب! از سال 58 تا 88 پرسيد. حرف ها زد برايمان. توي حرف هايش مي شد فهميد كه چه تصوري درباره ي ما دارد. ما يك مشت بچه سوسول بوديم كه در ناز و نعمت بزرگ شده و الان الكي دو قورت و نيم مان باقي ست. و آن ها يك مشت بچه باحال بودند كه رفتند جانشان را گرفتند كف دستشان و جنگيدند. 19 سالشان كه بود، يك گردان را فرماندهي مي كردند و حالا 29 ساله ي ما، بلد نيست دماغش را بالا بكشد. تازه آن ها به اندازه ي ما رو دار نبوند. كه ما هر غلطي بكنيم. معذرت هم نمي خواهيم. و چه غلط ها كه نمي كنيم! برايمان حرف زد. از غربالي گفت كه امسال شدند. و من احساس كردم روي الك مانده ام. و او چه يقيني داشت به حرف هايش! و با چه حرصي حرف مي زد! و چه جالب همه چيز را مي انداخت گردن يك گروه! دو سه باري به سبك خودم به اش پريدم و گفتم كه قبولش ندارم. ولي هيچ شكي در يقين اش پيدا نشد. و حرف زد و زد! قبولش نداشتم. ولي با اين همه چيزي از دوست داشتن و احترامم به اش كم نشد. ازش بدم نيامد. به يقين اش شك كردم. ولي شك ام تبديل به تنفر نشد. همان طور كه نسبت به خيلي ها شد. و ما بايد هم را تحمل كنيم. نمي دانم او بعد از گفتگو به چه فكر كرد. و نظرش درباره ي ما چه بود؟ ولي دوست داشتم بداند كه ما دوستش مي داريم. اگر چه جهت گيري سياسي اش را قبول نداريم

هیچ نظری موجود نیست: