۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

زینب می‌گوید اضافه‌ کاری برو شرخر شو! خوب می‌کنم. اصلا ناراحت نیستم که با تحکم حق‌ام را بگیرم. وقت‌هایی که عصبانی‌ام. خیلی‌ام خوب است. امروز یک تذکر دادم که مبلغ چک‌ام 50 تومن کم است. چنان تذکر قاطعی بود که طفلک ترسید. حالا در ادامه‌ی کار حسابش خواهیم کرد. امروز روز خوبی بود. دو سوم دسترنج کارمان را گرفتیم. مبلغ‌اش بد نبود. به زحمتش می‌ارزید. حالا به جز چک، شعورشان قابل تقدیر بود. طفلک‌ها رفته بودند برای همه‌مان کارت تبریک گرفته بودن! و یک کارت هدیه! در صورتی که ما اصلا زیاد با هم همکار نبودیم. یعنی هم را زیاد که ندیدیم. فقط ما برایشان نوشته بودیم. بعد یکی مثل این‌ها و یکی مثل آن‌ها گه! ولی خوب، این پول چه می‌کند! چه‌قدر آدم را به زندگی امیدوار می‌کند. طوری که آدم‌ یکهو همه را دوست می‌دارد. حالا شاید پول را بخواباند توی بانک و این‌جور جاها! ولی احساس خوب احترام و باارزش بودن به‌اش دست می‌دهد. دوست دارم این کار را! نوشتن را و این که برایش پول بگیرم. و بعد اثرات معنوی‌اش را ببینم. و این که با آدم‌های بنویسم که از خودم بزرگ‌تر اند. و بتوانم یاد بگیرم. حالا در این شب چارشنبه‌ی آخر سال، وسط بمب و خمپاره گیر کرده‌ایم. همه‌اش وقتی صدایی می‌آید، حس می‌کنم که باید در پی‌اش صدای خرابی‌ خانه‌ای بیاید. ولی جنگ که نیست. چارشنبه سوری ست مثلا! چه سوری هم هست! به به!

هیچ نظری موجود نیست: