۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

وقتی دیگران را قهوه‌ای می کنی!

بايد بزرگ شويم اين لازمه ي زندگي ست. اصلا اگر نخواهيم بزرگ شويم نمي توانيم زنده بمانيم. له مي شويم. يكي از علائم بزرگ شدن اين است كه وقتي عصباني ايم يا ناراحت! عين يك كارآگاه ريزبين بگرديم دنبال دلايلش و اين دليل ها را از بين ببريم. اول توصيف موقعيت حال را بكنيم. بعد توصيف دليل ها و بعدش هم نتيجه بگيريم كه چه مي توان كرد!

توصيف حال ام در الان كه روزهاي آخر اسفند سال 88 اين است كه نسبت به هم بي احساسم। اگر متنفر نباشم علاقه ي خاصي هم ندارم। اگر سياوش قميشي براي من الكي را خوانده بود و مي گفت من فقط عاشق اينم حرف قلبت رو بدونم الكي بگم جدا شيم تو بگي من نمي تونم. من مي گفتم مي توانم. آمادگي جدا شدن از هر كاري و از هر كسي را دارم. آمادگي مردن هر خاطره اي و هر يادي! يك كار پژوهشي و فيلم نامه نويسي براي مستندي دستم است به نام ترور، تا حالا يك نهصد هزار تومن اش آمده توي جيبم و هيچي تحويل نداده ام. براي اين كار 19 تا متن بايد بدهم، كه هنوز يكي ش هم نوشته نشده. درباره ي 19 تروري ست كه در سال هاي 58 تا 72 صورت گرفته! يك كار محله هاي تهران است كه داريم برايش فيلم نامه و نريشن آماده مي كنيم. پولش خوب است. بهتر اين كه با آدم هايي كار مي كنيم كه بزرگ تر از خودمان اند و عاقل تر! اين قدر كه هر وقت دعوايمان مي شود با خنده تمام مي شود. كلا خوش مي گذرد. داستان نويسي هم كم كم دارم ياد مي گيرم. يك كار هم دارم مراحلش را انجام مي دهم براي نظرسنجي سامانه ي ازدواج سازمان جوانان! آن هم فقط براي پول! نه چيز ديگر! يك پروژه هم باز هم داريم با سازمان حرف هاي پولي اش را مي زنيم كه اگر پول دادند. كتابچه برايشان در بياوريم. رئيس يك موسسه درخواست داده، كه برويم يك ويژه نامه در مورد يكي از عمليات هاي جنگ دربياوريم. و طرح كتابچه بنويسم و برويم دربياوريم. كه آن هم چون حالش نبود فعلا نرفتيم. فوق ليسانس هم هست. و اين كه حتما بايد يك ان جی او تاسيس كنم كه بعدا بشود دفتر كارمان. بعد هم يك کلاس ويراستاري بروم و اين كه يك طرح كتاب هست كه بسيار دوستش دارم و يك روز به عمرم مانده انجامش بدهم. خوب اين است وضعيت من! وضعيت كاري من در اين لحظه! البته تا ديروز دبير سرويس علمي يك مجله بودم. البته به كسي مي گويند دبيرسرويس كه واقعا سرويسي داشته باشد. و كار حرفه اي بكند. ما هم كارمان اين بود زنگ بزنيم اين ور آن ور مطلب سفارش بدهيم و چيزي دربياوريم و بدهيم كه چاپ كنند. پول هم كه در بساط نبود. اوضاع داخلي مجله هم كه گفتني نيست. يعني نه كه گفتني نباشد. گفتني ست. خجالت هم نمي كشم از گفتنش! از همه چيزي كه اين يك سال و نيم اتفاق افتاد. هر كس هم كه بخواهد خواهم گفت برايش! هر چيزي داستاني دارد. من هم كه تخصص ام در داستان گويي ست! ولي جالب است. حتما يك روز يك داستان درباره اش مي نويسم. اين كه از كجا شروع شد و چه گذشت و چه شد! و اين كه خوب مي دانند كه من همه چيز را مي دانم. بلدم اين لايه ي ريش و چادر و اداي پاكي را كنار بزنم برسم به جاهايي كه سوخته و سوزانده ام! خلاصه اين كه مي دانم ماجرا از كجا شروع شد. اين كه مي دانم و مي دانند كه من يكي از بهترين ها بودم و هستم. ولي ظاهر ماجرا از آن جا شروع شد كه من دلم خواست هر چه دوست داشته باشم بگويم. و اين براي آن ها كه نقش آدم هاي متعهد وارد به كار را بازي مي كردند خيلي سنگين بود. ماجرا از حذف شدن يكي از بهترين يادداشت هايم شروع شد، اين كه آن يادداشت گويا بعضي از نواحي بدن دوستان را سوزانده بود. يعني جزغاله كرده بود. اين قدر هم ضايع اند كه نكردند در ظاهر دشمني نكنند. من هم برداشتم وسط جمع، جلوي رئيس شان گفتم كه مطلب مي گيرند و چاپ نمي كنند. كه چه قدر گه اند! به تمام معنا! بعدش هم گفتم كه من رويه ام را عوض مي كنم. به نظرم كار خيلي درستي بود. چرا؟ به قولي دوستي براي كسي ارزش قائل باش كه برايت ارزش قائل باشند. و آنها مدت ها بود كه نه برايم ارزش انساني قائل بودند نه ارزش ادبي! گذشت! گفتم كه يا ديگر برايشان نمي نويسم يا اين كه مي نويسم ولي پدرشان را در مي آورم. تا اين كه ديروز زنگ زدند براي سفارش مطلب! خبر مرگشان! بعدش امروز زنگ زدند مي گويند تغييراتي انجام داديم كه يكي اش شماييد! مانده بودم بخندم. داد بزنم. فحش بدهم. ولي خنديدم. خنده دار است. كساني كه خودشان را نماينده دين مي نامند، عرضه ندارد خوب دشمني كنند. بر فرض من آن كسي باشم كه تف كرد توي صورت علي و علي سرش را بريد، آن ها هم علي باشند جان عمه شان! ولي اگر علي اند چرا از روي خصومت شخصي سر مي برند؟ قهوه اي شدند. خوب شده باشند! من از ماجراهايي خبر دارم كه برايشان خطرناك است! سوخته اند؟ خوب همه ي اين ها باشد به درك! برفرض از قهوه اي شدن دردشان آمده باشد، چرا خبر مرگشان توضيح نمي دهند. مقام رسمي شان حرف نمي زند. و اين است ماجراي تمام يك و سال نيم براي دل كار كردن! ته توي قضيه هم از دوستي كه ديگر آشنا شده، پرسيدم. از او جايگزين مرا خواسته بودند. و چه قدر خنده دار دشمني مي كنند. ارزش يك سال و نيم دوستي و پا به پا آمدن هم فهميديم. اي گه به گورشان! حالا معلوم است چرا اين قدر ناراحتم! نه؟

هیچ نظری موجود نیست: