۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه
سیگار
دوست داشتم دعوایم کنند. برای این که دعوایم کنند این کار را نکرده بودم. ولی فکر میکردم عکسالعملشان خیلی بدتر از این باشد. چند وقتی ست هوس سیگار افتاده به جانم، شاید عید به این ور! نه سیگار را عامل باکلاسی میدانم. نه بزرگ شدن! فقط گاهگاهی بدنم طلب میکرد. میکشید. یا چه میدانم چه! تا یکی دو ماه پیش دعوا کن داشتم! کسانی بودند که اخم کنند برایم. که بگویند نه! نباید. بعد هم دلیل بیاورند. الان که از هفت دولت آزادم. پس اساماس دادم به یکی از دوستانم که سه سالی ست سیگار میکشد. گفتم بیا برویم کوه! آمد و رفتیم دربند! سر راه یک پاکت ماربوروی مشکی خرید 3500 تومان! باریک بود. تا به کافهی بالای کوه نرسیده، یکی کشید. آنجا هم روشن کرد، یک پک زدم. خوب نبود. به سرفه افتادم. بعد قلیان سفارش داد. من صبحانه میخوردم او میکشید و فوت میکرد به من! این وسط زنگ زده بود به یک دوست مشترک، که مخالف اعتیاد و این حرفهاست و دم به دم میگفت میخواهد مرا معتاد کند. یاد این تبلیغات تلویزیون افتاده بودم که میگفت به اولین پک بگویید نه! ولی قلیان را از دستش گرفتم. اولش فوت کردم. بعد کشیدم. این بهتر بود. ولی فقط یک دم. بعدش یاد جبر جغرافیای محسنخان نامجو افتادم. صبحونت شده سیگار و چایی! وای! نه! من؟ خلاصه آمدیم پایین و رفتیم پی زندگیمان. برای چندتا از دوستانم گفتم خبطم را ولی هیچ کس دعوایم نکرد. احساس کمبود دعوا میکنم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر