۱۳۸۸ آذر ۲۷, جمعه

یکی می‌گفت: «صد سال زندگی کردن در حکومت‌های دیکتاتوری، بهتر از یک شب زندگی کردن در هرج و مرج است» مثل این که این جمله، ضرب‌المثل یک ملتی است. زندگی من در این چند ماه اخیر هرج و مرج خالص و ناب بوده است. کاری به مسائل سیاسی ندارم. نه حوصله‌اش هست نه بینش درست برای درک این مسائل! ولی به لحاظ کاری می‌توانم این هرج و مرج را به شدت حس کنم. طوری که بعد از عبور از آن پشت دست خودم را داغ بگذارم که سراغ این مدل کارها و این مدل آدم‌ها نروم. آدم کارهای سخت نیستم. توانم محدود است. لزومی هم نمی‌بینم برای زیاد فشار آوردن به خودم. در حد انجام پروژه‌های آماری و نوشتن، برایم کافی ست. من نه می‌توانم نیروی اجرایی جایی باشم، نه توی بانک کار کنم، نه بازیگر فیلم‌های کوتاه شوم، نه بروم تحقیق میدانی و...! با این همه، اگر پای مسئولیت به میان بیاید، و من پذیرفته باشمش، هر کاری از دستم بیاید، انجام می‌دهم. خوب این‌ها چه ربطی به هرج و مرج دارد؟ فعلا هیچ! از این جا به بعد هرج و مرج را توضیح می‌دهم. راستش را بخواهید کار کردن با آدم‌هایی که حرف‌شان حرف‌ نیست و حافظه‌شان ماهی گونه است سخت است. مخصوصا اگر کارمندشان باشی! یک روز به‌ات می‌گویند تو برو فلان کار را بکن، تو به صرف این که کارمند آن‌جایی می‌روی مقدماتش را می‌چینی که انجامش بدهی، بعد دو ساعت بعد، آن کار به طور کل منحل می‌شود. و این شیوه بارها و بارها تکرار می‌شود. تا تمام تمرکزت را تکه تکه کند! بعد نقش عوض کردن‌ها شروع می‌شود. تو که نشستی این‌جا، و چند توانایی داری، عین بارپاپا باید عوض شی! اگر این کار را داشتیم که بلد بودی، گردنت خورد باید انجام دهی، اگر آن کار را داشتیم که بلد بودی، دندت نرم، انجام بده و... بعد هم به تو می‌گویند نگه‌ات داشتیم برای آچار فرانسه بودن! انگار اگر نگه‌‌ام نداشته بودند من می‌مردم! و این طوری روی تمرکز تکه تکه شده‌ات یک دلگیری بزرگ می‌نشیند. و یک پشت دست داغ کردگی بزرگتر که با آدم بی‌شعور دیگر کار نکنی!

هیچ نظری موجود نیست: