۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

- نمی‌دانم چرا هی یاد محسن نامجو می‌افتم. یاد موهای سیم ظرف‌شویی مانندش و دماغ دال شکلش! یاد جبر جغرافیایی‌اش! یاد تو که زاده‌ي آسیایی، صبحونت شده سیگار و چایی! آها! شاید برای کلمه‌ی سیگار است. ولی حالا چه؟ حالا که جبر جغرافیایی‌اش رفته و هنوز «آخ»‌اش به هواست! حالا هم صبحانه‌اش سیگار و چایی ست؟ یا خوش است و همه دوستش دارند و به خاطر هنرش توبیخ‌اش نمی‌کنند. حالا چه؟ حالا که هنوزم که هنوز است، زاده‌ی آسیا ست!

- می‌دانم چرا هی یاد محسن مخمل‌باف می‌افتم. هر وقت می‌روم حوزه‌هنری، هر وقت روزگار فشار می‌آورد و این دو بیت از شعری که قیصر برایش گفته را می‌خوانم. همان دوبیتی که می‌گوید: « هيچ كس برايت از صميم دل/ دست دوستي تكان نمي‌دهد
..... هيچ كس به غير ناسزا تو را/ هديه‌اي به رايگان نمي‌دهد» و هر وقت از جلوی سینما می‌گذرم. یاد «سلام سینما» می‌افتم. یاد «گبه» و «نوبت عاشقی»! به کتاب‌خانه که نگاه می‌کنم و «باغ بلور» را می‌بینم. یاد نوجوانی‌ام می‌افتم. حالا که دیگر نیست این‌جا! ولی هنوز هم از همه ناسزا می‌شنود؟ آیا کسی هست آن‌جا که صمیم‌دل دست دوستی برایش تکان دهد؟

- همه‌اش دلم می‌گیره! همه‌اش تنم اسیره! خوب باید هم بگیرد، وقتی به خاطر نداشتن حجابی که به‌اش اعتقاد نداشتی، فحش‌ کش‌ات می‌کنند. و کاری ندارند که تو کی‌ای و چی‌ای! انگار از اول هم ارزش‌ات به همان نیم‌متر پارچه‌ی روسری و شالت بوده! و خودت آدم نبوده‌ای نیستی! همین است دنیا! گلشیفته فراهانی هم انگار لازم بود برود! یادش بخیر، یک بار آمده بود دانشکده‌ی ما، که نقد فیلم کند مثلا! از اول تا آخر روی سن با صندلی‌اش چرخید و هی حرف‌های این و آن را تائید کرد!

- هنرمندها، هنرمند‌اند. شم سیاسی ندارند. من نمی‌دانم چرا اوضاع باید طوری شود که همه چیز به‌شان تحمیل شود و نتوانند تحمل کنند. هنرمندها با باد هوا زنده می‌مانند. فقط دل‌شان می‌خواهد کسی اگر دوست‌شان نداشت، اذیت‌شان هم نکند. بگذارند کارشان را بکنند. بند نبندند به دست و پاهاشان! به کارهایی که با زحمت و شوق و ذوق انجام می‌دهند، توهین نکنند. اگر چیزی گفتند، با پت نکوبند توی کله‌شان! هنرمندها فقط دل‌شان می‌خواهد که مچاله‌شان نکنند! همین!

هیچ نظری موجود نیست: