دکتر را انگار با وردنه باز کرده بودند. داشت زبان میخواند. رفتیم تو، خیلی مهربان رفتار کرد. انگار صدسال است همدیگر را میشناسیم! ناخنم را گرفتم جلوش و هی نگاه کرد. فقط یک تکهی کوچک از ناخن قبلی زنده بود. که هی میگرفت به همه چیز و جانم را میلرزاند از درد! بقیهاش مرده بود و کنده بودمش! زیرش یک ناخن نچندان خوب درآمده بود. نوشت که برویم بکشیمش! رفتیم پایین حساب کردیم! خیلی راحت بودم. استرس نداشتم. خوب که چه؟ کشیدنی را باید کشید! رفتیم اتاق عمل! خوابیدم دستم را گرفتم هوا! دکتر ده بیست تا آمپول زد! یعنی یک سرنگ را ده بیست بار دور انگشتم زد! بیحس شد! درست مثل همان وقت که رفته بودم دندان بکشم. بعد من سرم را گذاشته بودم روی تخت که نبینم. گفت سر را بیار بالا! دیدم هی دارد هر چه ناخن است میکشد. ناخنی هم که درآمده بود کشید! من حس نداشتم. چه میریزند توی این بیحس کنندهها؟ بعد به این فکر کردم آنهایی که برای شکنجه ناخنهاشان را میکشیدند چه حسی داشتند! چه میکشیدند. و چه قدر ایدوئولوژی باید قوی باشد که باز هم بایستند! بعد به آنهایی فکر کردم که ترور انتحاری میکنند. اه! بعدش دکتر باز هم خوش اخلاق بود! هی خوش اخلاق بود و میخندید! و دستم را باند پیچی کرد. و من ماندم بیناخن! تا کی دربیاید! این هم یک تجربه بود دیگر

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر