خوب که چه؟ به صرف این که بگویید این حرفها به قیافهی تو نمیآید، حرفهایی که میخواهم بزنم، تولید نمیشود؟ من قبلترها یک تئوری داشتم. میگفتم با آدم سیگاری نباید گشت، چون او خودش را دوست ندارد که سیگار میکشد. آدمی که خودش را دوست ندارد، پس دیگری را نمیتواند دوست داشته باشد. حالا فکر میکنم این تئوریام خیلی جک شده! طلب! تمایل و کشش! زمانی که خستهای! هوا هم گرفتهاست. چه هوای جوی، چه هوای حوصله! زمانی که شاکیای و ناامید! انگار دود میکشدت طرف خودش! رفیق ناباب اینها که میگویند چرند است! توجیه است. رفیقهای باب چه کلی به سرما زدهاند که رفیق ناباب بخواهد بکشاندمان به گند! حالا با این همه، در حد حرف ماندهام. هنوز هم مجاری تنفسیام این قدر تنگ است که از با یک پک سیگار، خفه شوم. ولی جنگ بزرگی ست میان من و وسوسه! طوری که مطمئنم اگر یکی از کس و کارم سیگاری بود. تا حالا سیگار را رد کرده بودم و رفته بودم طرف باقی مواد مخدر!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر