۱۳۸۸ خرداد ۷, پنجشنبه

پنجشنبه ی کسل من!



تمام روز را در تخت‌خواب ماندم. تمام روز که نه! ولی یک‌ساعت کتاب می‌خواندم و خوابم می‌برد بلند می‌شدم و برای نتیجه‌ی آزمون‌های جفتی حرص می‌خوردم و برای بلد نبودن آزمون‌های گسسته و بعد دوباره چشم‌هام سنگین می‌شد و خواب و خواب و خواب! ولی نمی‌دانم چرا این خواب‌ها خستگی را از تن‌ام نمی‌برد بیرون؟ نمی‌دانم چرا منگم؟ چرا خاکسترم؟ تا وقتی کار این نیست، آن طور کسل! حالا هم این طور خسته! انگار مچاله‌ای هستم از چیزی خوب و بسیار خوب که قبلا بوده‌ام و حالا نه! این روزها از تو آینه نگاه کردن هم گریزانم. حس می‌کنم زیبایی نداشته‌ام تبدیل به بادکردگی و پیری شده، حوصله‌ی هیچ کدام از بچه‌ها را ندارم. هیچ کدام. نه دوستان دانشکده نه دوستان مطبوعاتی! نه این که دروغ است. حوصله‌ی دو سه نفرشان را دارم. ولی آن دو سه نفر هم کم کم خسته‌ام می‌کنند. تازگی‌ها نمی‌دانم چه بخورم؟ که را بخواهم؟ می‌روم تو یخچال که دوست‌داشتنی‌هایم را پیدا کنم. نیستشان! بین دوستان تک و توکی هست ولی...

جومپا لاهیری بدون این‌که خودش بداند به دل مخاطب ایرانی می‌چسبد. شاید به خاطر آسیایی بودنش! از هر طرف که وارد قصه‌هایش بشود. آخرش هم بر می‌گردد به پدر و مادری هندی و بچه‌هایی آمریکایی. و آمریکا با این عظمت را می‌چپاند وسط شکاف بین نسل‌ها. این بار آمریکا همه غلطی می‌تواند بکند.

قسمت دوم خاک غریب‌ش را امروز وسط خواب‌هایم خواندم. گریه‌ام گرفت آخرش! هما و کاشیک! لاهیری در این قسمت نشان داد اطلاعات خوبی دارد و به روز است. لاهیری از این نویسنده‌هایی ست که می‌توانی چشم‌هات را ببندی و بشوی شخصیت اصلی داستان. همان که اگر جایش بودی همان کاری را می‌کردی که او کرد.

هیچ نظری موجود نیست: