راه به راه بغضم میگیرد. وسط حرفهای نیمهشبی، با دوستم. وسط فکرهای بیگاه خودم. وسط فوت کردن چایهای روزانه. وسط حرفهای میرحسین. وسط کتابخواندنهای زورکیام. وسط...
وسط همه چیز. تلویزیون صحنههای آزاد کردن خرمشهر را نشان میدهد. گریه میکنم. مامان بهت زده نگاه میکند! گریه میکنم برای سادگی آن روزها و افتضاحی این روزها. برای محکمی آن مردم و پوشالی بودن این مردم. برای سختی زندگی آنها و سختی زندگی یکی مثل من. برای آزادی آنها و مختلی خودم. نمیگذارم اشکها بچکد. جمع و جورشان میکنم. حسودم خیلی حسودم. از تمام عناصر و آدمهای این حکومت امام را با عرضه میبینم که ندیدمش. نگرانم. خیلی زیاد. آخر ما چه میشود. آخر اشتباهات کش آمده؟ آخر احساسات بیخودی؟ آخر بیمسئولیتیها؟ آخر دیر شدن و عقبماندن از همه چی! نگرانم خیلی زیاد. زندگی در جریان است. ولی نه توی رودی پرقدرت. در یک مسیر پیچواپیچ یک آبباریکهی کوچک است. آبش چندان شیرین نیست. من خاکستریام. تحلیل میروم و تحلیل میکنم. اوضاع کار همان است که بود. اوضاع حال بدتر است. خوب از یک آدمی که نیازهایش مختل شده، چه انتظاری میتوانم داشته باشم؟ حرف نمیزنم. نگاه میکنم. نوشتهاند که هر که به خدا توکل کند از غیر او بینیاز میشود. واقعا؟ خوب همه چیز هم سپردن دست خدا که نمیشود. یعنی خود آدم هم باید بخواهد، نه؟ ولی به نظرم نسخهی خدایی پیچیدن برای هر درد و مرضی هم خوب نیست. مثل این که گرسنه باشی و بگویند به خدا فکر کن تا گرسنگیات رفع شود. چون اولا ایمان همه اینقدر قوی نیست که بتوان به همه این پیشنهاد را داد. ثانیا باید دعا کرد که خدا غذا را بدهد. نه این که همه چیز را با عشق به او بخواهی بپوشانی، حتی تمایلات زمینی را. بعد چه میشود؟ هیچ یکهو چشم باز میکنی و ميبینی شیطان نشسته جای خدا و دارد بهت همه چیز میدهد.
ول کنم. چرت میگویم. چرت میشنوم. چرند و چرت و مزخرف. افتضاح و چرک و دستمالی شده. خوابم و خسته و گریهکن. همینام فعلا!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر