۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

خر خسته ی خواب آلود



فکر می‌کردم هیچ وقت ناتوان نمی‌شوم. فکر می‌کردم پیرزن‌ها پیرمردها فقط برای جلب توجه این‌طور راه می‌روند. فکر می‌کردم همیشه پرقدرتم. پرنیرو ام! این چند وقت همه فکرها بهم ریخت. من خسته‌ام. عین اتوبوس‌های پیر در سربالایی‌ها هن هن می‌کنم. قدم‌هایم آهسته و کوتاه است. من از تن‌ام ناراضی‌ام. خاکستر شده انگار! بعد از آن ماجرا‌های زمین خوردن مچ ‌پای راستم عادت کرده پیچ بخورد. باید مواظب باشم. وگرنه کار به گچ و گچ‌کاری می‌کشد. آن هم که از حال کلیه و دارو و آب کوفت کردن! و یک مادر نگران استرس درست کن!

این روزها دشتبان احمد دهقان را می‌خوانم. ماجرای جنگ زده‌هایی ست که در غاری زندگی می‌کنند. داستان خط روایی ساده‌ای دارد و پر است از توصیف! انگار داری فیلم می‌بینی! خیلی جالب است. آدم وقتی می‌خواندش کالما حس می‌کند که این جا نویسنده فهمیده که باید جذابیت و ماجرای جدید بیاورد تو. یک کم توصیف، یک اتفاق، با توصیف آن اتفاق و باز هم.... روند کاملا همین است.

خاک غریب جومپا لاهیری را هم خریدم، چند داستانش هم خواندم. بگذریم از این که یک داستانش را هم در «خوبی خدا» چاپ کرده‌اند هم در همین کتاب! نمی‌دانم چرا؟ ولی می‌توانم خودم را بگذرم جای قهرمان‌هایش! یعنی قهرمان‌ها در آن موقعیت‌ها همان کاری را می‌کنند که من اگر جاشان بودم می‌کردم.

و من خیلی خرم. نمی‌دانم چرا؟ کم پیش می‌آید به کسی بگویم رفیق! وقتی بهش بگم رفیق دیگر تا آخرش هستم. یعنی برایش نگران می‌شوم دوست دارم خوب باشد هر کار لازم باشد برایش می‌کنم. گاهی این رفاقت خودخواهی‌ها را زخمی می‌کند. گاهی زیادی رکم گاهی بیشتر از کسی برایش نگران‌ام و حرص می‌خورم. برای همین من خرم خیلی خر! من یک خر خسته‌ی خوب آلودم. همین!

هیچ نظری موجود نیست: