۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۵, جمعه

این روزها

دلم می‌خواد برم براش بنویسم تو اوج نیستی رفیق بیا رو اوج بشو همون که بودی؛ خوش ذوق، حراف و دوست داشتنی! چرا شکل مگس پیف پاف خورده ای؟ بعد فکر می کنم می‌بینم دلم نمی‌خواد هیچ کس هیچ فکری درباره ام بکنه! حرفم رو می‌خورم و نمی‌گم! هر چی باشه تازه از رو منبر اومدم پایین! و کلی شعار دادم روش! و تو شعارهام هم گفتم اختلاط بیش از حد با نامحرم ممنوع! بی قراری! تازگی‌ها زیاد دیدمش، تو خودم و تو بقیه‌ی بچه‌ها! آرام نمی‌گیریم هر کاری هم که می‌کنیم برای سرگرم شدن است! خودمان را درگیر کارهای سخت می‌کنیم،‌ کوه می‌رویم، الکی به همه‌چیز می‌خندیم! ولی آخرش همان بی‌قراری بودیم که هستیم! درد ما شاید همان است که به روی خودمان نمی‌آوریم! بله رفیق همان است، همان!
نمایشگاه! امروز روز آخر است! یک روز رفتیم کلی خندیدیم با بچه‌ها! هر چه کردم یک روز دیگر تنها بروم نشد! امروز هم سارا دنبالم راه افتاده و با لیلا هم قرار گذاشتیم که فعلا دیر کرده! او هم گویا با خواهرش می‌آید و بچه‌ی خواهرش! زندگی‌ست دیگر!‌ من که همه‌شان را ول می‌کنم خودم تنها می‌روم ول گردی!
دیالیز! دکتر گفته است دو بار دیگر از این سنگ‌ها دربیاوری و عملت کنند یا سنگ شکن کلیه‌ات می‌ره به درک!‌خوب چه کنم؟ برود؟ هیچ می‌گویند زندگی‌ نکن! از صبح تا شب آب بخور برو دستشویی! بعدش غذا و این ها هم بی‌خیال! فقط بی نمک و بی مزه مجازی! من ترجیح می‌دهم چند سال باکیفیت زندگی کنم تا سالها بی‌کیفیت!
فعلا اوضاع درامی ست.

هیچ نظری موجود نیست: