روزهایی در دههی سوم زندگی هست که آدم دلش میخواهد عین روزهای اول زندگیاش رفتار کند. مثلا تا لنگ ظهر بخوابد. غذای گرم بخورد. با هیچ بنی بشری حرف نزند. آدم که سر کار ميرود و کارش جدی اگر باشد. آن وقت هی روزها را میشمارد تا پنجشنبه شود. نه جمعه! پنجشنبه! پنجشنبهها حال رهایی بیشتر است. کار ما یک کم سخت است. باید مخ مشاوران مدیرعامل را تلیت کنیم. از این خنگها هم نیستند لامسبها. اندازهی سن ما هم بیشتر سابقه کار دارند. یکیشان که بازنشست شده و باز دعوت به کار شده. فکر کن! این بچهها هم سادهاند هی هر کار میخواهیم بکنیم به اطلاعشان میرسانند. سادهاند من یک کم موذمار شدم البته به لطف رفقای مارخورده افعیام. خلاصه این که امروز یکی از بچهها به یک دکترای آمار گفت فلانی اشتباه میگه بلد نیست. ای بابا! زیادی اعتماد به نفس! خودم را انداختم تو هچل! اد همهی پیشنهادهای کاری باید همین الان که دستم بند است بیاید.
البته این کارها که کار نیست. حوصلهي نوشتن ندارم. ولی چه کنم؟ مجبور میکنند آدم را! ای خداااا! من چرا اینقدر خستهام و چرا این قدر ناآرام؟
البته این کارها که کار نیست. حوصلهي نوشتن ندارم. ولی چه کنم؟ مجبور میکنند آدم را! ای خداااا! من چرا اینقدر خستهام و چرا این قدر ناآرام؟

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر