یک دانه لنی! دو تا لنی! سه تا لنی! هزارتا لنی! چندتا آخر؟ لنیهایی که به کیفیت لنی خداحافظ گاری کوپر نیستند! یعنی موی بلند، قد و هیکل آمریکایی ندارند! مثل لنی اسکی بلد نیستند! با صفا هم نیستند! هر کس هم که ببیندشان عاشقشان نمیشود! سگ اخلاق هم هستند! از تعلق فراریاند، به تنوع پناهنده! ازدواج برایشان فحش است! یک کار چیپ! خوب چه مرضی ست خودشان را درگیر کنند؟ واقعا من هم اگر پسر بودم این طوری بودم؟ ایرانیزهی لنی؟ جس؟ جس بیشتر به من شبیه است تا لنی! لنی بالاخره شد مال جس! چیزی که ازش بدش میآمد! مال کسی بودن! تعلق! رهایی از قید تعلقات چه شد برادر لنی؟ بدم آمد از آخرش! این که هر کسی هر چه قدر هم فرار کند از قید عشق و عاشقی و تنوع را بطلب! باز هم یک روز به دام میافتد! واقعیت این طوری نیست! شاید رومن گاری می خواسته ته رمانش یک چیزی باشد! یعنی فقط یک برش از زندگی یک آدم بی تعلق را نشان ندهد! یک ته درست و حسابی داشته باشد! بعد یاد تنها دوبار زندگی می کنیم می افتم! یک بار قبل از عاشقی و یک بار بعدش! عاشقی! کجاست این عشقی که بی خبر میآید و زیر جلد آدم منتشر میشود و بعدش می شود دستور بدهی همه چیز! نمی دانم! شک دارم به وجودش!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر