۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

لنی!

یک دانه لنی! دو تا لنی! سه تا لنی! هزارتا لنی! چندتا آخر؟ لنی‏هایی که به کیفیت لنی خداحافظ گاری کوپر نیستند! یعنی موی بلند، قد و هیکل آمریکایی ندارند! مثل لنی اسکی بلد نیستند! با صفا هم نیستند! هر کس هم که ببیندشان عاشق‏شان نمی‏شود! سگ اخلاق هم هستند! از تعلق فراری‏اند، به تنوع پناهنده! ازدواج برایشان فحش است! یک کار چیپ! خوب چه مرضی ست خودشان را درگیر کنند؟ واقعا من هم اگر پسر بودم این طوری بودم؟ ایرانیزه‏ی لنی؟ جس؟ جس بیشتر به من شبیه است تا لنی! لنی بالاخره شد مال جس! چیزی که ازش بدش می‏آمد! مال کسی بودن! تعلق! رهایی از قید تعلق‏ات چه شد برادر لنی؟ بدم آمد از آخرش! این که هر کسی هر چه قدر هم فرار کند از قید عشق و عاشقی و تنوع را بطلب! باز هم یک روز به دام می‏افتد! واقعیت این طوری نیست! شاید رومن گاری می خواسته ته رمانش یک چیزی باشد! یعنی فقط یک برش از زندگی یک آدم بی تعلق را نشان ندهد! یک ته درست و حسابی داشته باشد! بعد یاد تنها دوبار زندگی می کنیم می افتم! یک بار قبل از عاشقی و یک بار بعدش! عاشقی! کجاست این عشقی که بی خبر می‏آید و زیر جلد آدم منتشر می‏شود و بعدش می شود دستور بده‏ی همه چیز! نمی دانم! شک دارم به وجودش!

هیچ نظری موجود نیست: