۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

هوا سرد بود! بیرون ایستاده بودیم منتظر یک نفر! یعنی آن‏ها ایستاده بودند و من با فاصله ایستاده بودم! یک آقای سن و سال داری کنارش بود! من نمی‏شناختم! معرفی‏اش هم نکرد به‏ام! حتما مهم نبودم دیگر! گفت بیا به‏ات یه چیزی بدم! بعد توی جیبش را گشت و یک شکلات گذاشت کف دستم! اتفاق خاصی نبود که قابل تعریف کردن باشد! ولی مرا یاد روزهایی انداخت که با مامان می‏رفتیم خرید! من سفید بودم و لپ گلی! پررو بودم! تمام آهنگ‏های چرند تهاجم فرهنگی را از حفظ بودم! برای آدم‏های توی اتوبوس می‏خواندم! همه عاشق‏ام می‏شدند، بعد پیرمردها و پیرزن‏ها شکلات‏های توی جیبش‏شان را در می‏آوردند و می‏دادند به‏ام! حالا انگار بچه باشم! شکلات‏اش ته جیب‏ام است! یادم باشد بگذارم بماند تا اگر بچه‏ای توی اتوبوس یا مترو دیدم بدهم به‏اش!

هیچ نظری موجود نیست: