هوا سرد بود! بیرون ایستاده بودیم منتظر یک نفر! یعنی آنها ایستاده بودند و من با فاصله ایستاده بودم! یک آقای سن و سال داری کنارش بود! من نمیشناختم! معرفیاش هم نکرد بهام! حتما مهم نبودم دیگر! گفت بیا بهات یه چیزی بدم! بعد توی جیبش را گشت و یک شکلات گذاشت کف دستم! اتفاق خاصی نبود که قابل تعریف کردن باشد! ولی مرا یاد روزهایی انداخت که با مامان میرفتیم خرید! من سفید بودم و لپ گلی! پررو بودم! تمام آهنگهای چرند تهاجم فرهنگی را از حفظ بودم! برای آدمهای توی اتوبوس میخواندم! همه عاشقام میشدند، بعد پیرمردها و پیرزنها شکلاتهای توی جیبششان را در میآوردند و میدادند بهام! حالا انگار بچه باشم! شکلاتاش ته جیبام است! یادم باشد بگذارم بماند تا اگر بچهای توی اتوبوس یا مترو دیدم بدهم بهاش!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر