۱۳۸۹ اسفند ۲۰, جمعه

آخ! چه خوب که بلاگر باز شد! یعنی خیلی قبل‏ترها دیدم فی.لتر شده! دیگر سر نزدم. رفتم یک جای دیگر توی بلگفا باز کردم. البته آن‏جا بهتر است برای سر ریز شدن حرف‏ها! این‏جا توی پروفایل‏ام آدرسش هست. خلاصه‏ی اخبار این‏که طی یک ماه، دو تا کار گنده را پراندم. اصلا هم پشیمان نیستم. من مال آن کارها نبودم. کار اول که رسما مزخرف بود. کار دوم را دوست داشتم انجام بدهم. ولی زیر پایم سست بود و با پتک توی کله‏ام می‏کوبیدند. اولش ذوق کردم. یعنی فکر کردم چه قدر خوب! چه قدر می‏توانم یاد بگیرم. نشانه‏اش هم پست‏های یک ماه پیش همین وبلاگ. بعد بچه بازی شد همه‏اش. روانی بازی، از دو طرف! من هم کم روانی نیستم و مغرور. حالا به هر حال، ماجرای شیرینی نبود. کشیدم کنار. من له می‏شدم با این‏همه پتکی که توی کله‏ام می‏خورد. عین دخترهای چهارده ساله قهر هم کردم. عین بچه‏ها! بعدش گذشت، کار را تحویل دادم. و از این خزعبل بازی‏های مزخرف ولی لازم. حالا کار دارم. یک کتاب دارم می‏نویسم. کم‏اش را نوشتم. 3000 کلمه! کلی نری.شن هست. سرپرست نویسندگان شکار است از دستم. گفته تا 20 اسفند بده! امروز بیست اسفند بود و من 4 تا از 17 تا نوشتم. دیوانه‏ام کردند بچه‏های تحقیق. روانی کامل! بعد پیشنهاد هم می‏کنند من برم بایستم جای رئیس تحقیق! روانی‏ام خوب؟ گفتم نه! به چه دردی می‏خورد؟ چیزی یاد نمی‏گیرم که! روانی‏اند خوب! روانی‏ام. کلا زمین را ما روانی‏ها روی سرمان گذاشتیم! والا!

هیچ نظری موجود نیست: