-آن روز جمعه بود.
ما مردی را میان حرفهایش گم کردیم.به سمت دیگری چرخیدیم.
آن روز باز هم جمعه بود که کسی برای اولین بار در طی این سالها، فکر کرده و سنجیده حرف زد، و ما هر چه دلمان خواست از حرفهایش برداشت کردیم و بقیه را ول کردیم. ولی او یاسیناش را خواند در گوش کر شاید هم خر!
- خوب افتادهام روی روال آدمآهنی بودن از عید تا به حال که میروم سر کار، قشنگ کوک شدهام. 7 صبح الی 10 شب. حتی روزهای تعطیل! دیگر شب نخوابی و چت و کارهای بد و جغد بازی اصلا و ابدا!
- خوبی همکاران تماما خانم همین است که الان بنده کشفم شده که کفش پاشنه بلند و روسری لبنانی بستن چه قدر بهم میآید. هیچ بعید نیست دو روز دیگر چادری شوم. بعدش هم رئیسمان که یک آقای دکتری ست. گفته درمورد مسائل و معضلات بحث کنید. بگویید من هم بیایم بشنوم. بندهی خدا حتما آدمهایی به این داغونی ندیده! یک روز از 4 تا 7 نشستیم با بروبچ حرف زدیم. به نتیجهي خاصی نرسیدیم. جز این که زنها نباید کار کنند. که چه بشود؟ اصلا چه معنی دارد هان؟ بعد فکر کن، همهمان برویم با 4-5 تا درب و داغونتر از خودمان ازدواج کنیم. و نوبت عمل به شعارها برسد. چه میشود؟ هیچ! باید همه و همه از آنجا برویم. البته این را هم برای خودم باید بنویسم که کلی کار میکنم. این بحثها اصلا و ابدا در کار بنده خللی وارد نمیکند جان عمه جان!
- تازگیها خودم را تربیت کردم که دلم برای داغونی کسی نسوزد و کاسهی داغتر از آش نشوم. اینقدر گره خودم دارم که به فکر دیگری نباشم. حتی اگر حس کنم که حالش خوب نیست و من شاید بتوانم به اندازهی یک اپسیلون کمکش کنم. ولی نمیکنم. حوصله ندارم. به شدت این دو تا ضربالمثل را به خودم یادآوری میکنم: 1. برای کسی بمیر که برات تب کنه! 2. دیگی که برای من نمیجوشه میخوام سر سگ توش بجوشه! خشنام مثل همیشه. گاهی لذت میبرم از این حرکات ولی آخرش دلم میگیرد از خودم. ولی چارهای دیگر ندارم.
- خیلی جالب است. نگاه که میکنم میبینم چه قدر نگاه این بچههای بیستساله نسبت به زندگی و شوهر و ازدواج ساده است. فکر میکنند زندگی همین دو سه روز است که با هم خوش اند. هزار احتیاط ما را نمیکنند. چه قدر زود تصمیم میگیرند با هم ازدواج کنند. اصلا هم به حق طلاق و اینها فکر نمیکنند. نمیدانم. دوست ندارم و نداشتم با چشم بسته وارد هیچ محیطی شوم. چه برسد به ازدواج!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر